بخش یک)

 

مقدمه

موضوعات زیادی در حوزه فرهنگ است که با سیاست ارتباط پیدا می کند و دوست دارم در موردشان بنویسم اما در مقطع فعلی ترجیح می دهم تاثیر مطالبم در این حوزه  غیر مستقیم باشد.از اول فروردینماه 1386 هیچ نوشته ای در این وبلاگ منتشر نکرده ام که مجموعه ای از عوامل مرا از نوشتن باز می داشت.نخست خرابی کامپیوترم و سپس مشغله شدید کاری و دست آخر اینکه نمی خواستم صرفا برای به روز کردن وبلاگ هر مطلبی که به ذهنم می آید بنویسم احتیاج به حال و هوا و حس خاصی داشتم.یکی از دوستان لطف داشت  و به خواهش خود من موضوعی را برای انتشار در وبلاگ پیشنهاد کرد.نقش و جایگاه زن در ایران باستان یا در جوامع باستانی و کهن یا زن سالاری در اعصار دور یا اینکه چرا در ایران باستان نقش یا تندیسی از زن وجود ندارد؟(البته می دانیم که فراوان نقش و تندیس وجود دارد و شاید نقوش تخت جمشید که تقریبا از نقش زن در آن اثری نیست را به نوعی به تمام آثار بازمانده از ایران کهن تعمیم داده ایم)باید از خوانندگان عزیز پوزش بخواهم در این دو ماه  تعداد پیامهای تایید نشده به 38 عدد رسید و من بنا به دلایلی مجبور بودم مدتی از وبلاگ و کامپیوتر دور باشم.امیدوارم که عزیزان این غیبت را به حساب بی توجهی بنده نگذارند.زمانی بود که بر خلاف میلم این وبلاگ را که در اسفند 84 راه اندازی کرده بودم در بهار 85 پاک کردم و دو مرتبه به تشویق دوستم داراب بازگشتم.خوشحالم که در سال جدید مدتی دور بوده ام و وبلاگ در جای خود قرار داشت.نوشتن در مورد جایگاه زن در اعصار کهن و به ویژه ایران خوب و شایسته بود اما باید قبول کرد که بیش از اندازه گسترده است و من با داشتن موضوع هم چیزی ننوشتم.نه به دلیل فقدان مدارک بلکه برعکس آن احساس کردم دسترسی ام به گواهیها و اسناد  کامل نیست.خواستم گستره موضوع را محدود به یک دوره تاریخی  کنم.مثلا نقش زن در دوره هخامنشی را در چند قسمت بنویسم که این هم به همان دلیلی که پیشتر گفتم مرا راضی نمی کرد اما چندین موضوع بحث بر انگیز از دل همان منابع به ذهنم خطور کرد که اگر مورد سو استفاده قرار نگیرد  ترجیح می دهم  در نوشته های آینده مطرح کنم. اینبار جوابیه ای می نویسم به نشریه اینترنتی  کانون زنان ایران به سردبیری خانم ژیلا بنی یعقوب پیش از هرگونه حدیث و سخنی شما را دعوت می کنم به خواندن نوشته ای که درتاریخ 31 اردیبهشت ماه سال 1385 به قلم بانو سولماز ایگدر در این نشریه اینترنتی منتشر شده است تحت این عنوان:فردوسی طرفدار حقوق زنان نبود!!!بیایید ببینیم خانم سولماز ایگدر چه نوشته اند....در این نوشته ها تلاش داشته ام در عین حال خوانندگان با فردوسی و شاهنامه نیز آشنایی بهتری پیدا کنند.آدرس نشریه اینترنتی کانون زنان ایران:http://irwomen.net

 

فردوسی بزرگ

 

فردوسی طرفدار حقوق زنان نبود!!

دوست عزیزی در کانون زنان ایرانی نوشته بود که سعدی ضد زن است و فردوسی طرفدار حقوق زنان.شاهنامه فردوسی یکی از ارزنده ترین کتب فارسی است و شاهنامه از بزرگترین مفاخر ادب فارسی اما تمام این مسایل دلیل نمی شود که لزوما طرفدار حقوق کارگران،زنان،کودکان و غیره هم باشد.شاهنامه فردوسی به حق نامه شاهان (مردان )است.

فردوسی در روایت 800 سال اول شاهنامه(تاریخ)،یعنی در دوران پادشاهی کیومرث،هوشنگ،تهمورث و جمشید،زنان را نادیده انگاشته و نقلی از زنان در شاهنامه تا پایان سلطنت جمشید نیست.او تمام آنچه را که در آغاز تاریخ زنان کشف،اختراع و ابداع شده است از جمله کشاورزی،نخ ریسی،پارچه بافی،دوخت لباس،اهلی کردن حیوانات و طبخ غذا را به این پادشاهان نسبت داده است.اولین باری که در شاهنامه به نام یک زن بر می خوریم در زمان پادشاهی ضحاک یعنی هزار سال بعد از پایان دوران جمشید شاه است.یعنی هزار و هشتصد سال بعد از آغاز تاریخ ،شهرناز و ارنواز دختران جمشید و همسران ضحاک و فریدون ،با اینکه در تمام عمر در مقام شاهزاده و ملکه بودند ،در عمل تنها عروسکهایی بودند که به فرم و شکل پدر یا همسران خود در می آمدند و تنها دلیل حضورشان در شاهنامه از خواب بیدار کردن شوهر هنگام کابوس دیدن است و یا پسر زاییدن. و این تازه زمانی است که این دو را به عنوان دو زن بپذیریم و نه استعاره هایی از ارتش و خزانه شاهانه زن دیگری که در همان زمان به شعر فردوسی وارد می شود فرانک مادر فریدون است.فرانک نیز تنها توجیه حضورش در قصه فریدون،آشکار کردن تبار و نام پدرش است که حتی کودک خود را پرورش نداده است.فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده است!

این یک سوم از نوشته خانم سولماز ایگدر بود که از نظر گذراندید.نقل قسمتهای باقی مانده را به قسمت دوم و سوم این نوشتار که در روزهای آینده منتشر می کنم وا می گذارم.

نخستین نکته ای که با خواندن این متن بر ما آشکار می شود نا آگاهی کامل نویسنده آن از اساطیر و تاریخ ملی سرزمین مادری است.البته افراد بسیاری گمان می کنند حماسه ملی و شخصیتهای اسطوره ای ما در هزار سال پیش به دست توانای شاعری حکیم از خطه خراسان آفریده شده است.حکیم فردوسی با تسلط کامل بر زبان و شعر فارسی و با کمک قوه خلاقه خویش برای نجات زبان فارسی و ملیت ایرانی شاهنامه را خلق کرد و شخصیتها و داستانهای ماندگاری  را آفریده و به فرهنگ ایرانی هدیه داد.اما چنین تصوری خطا و اشتباه  و دور از واقعیت است. در جلالت قدر و عظمت فردوسی بزرگ هیچ تردیدی نیست اما او فقط سراینده شاهنامه بوده است و نه خالق آن!! این نکته ای است که خانم ایگدر به خود زحمت نداده اند در پیرامون آن تحقیق و تفحص کنند و با خیال راحت قلم را بر روی کاغذ رها کرده و هر آنچه دلشان خواسته نوشته اند.فردوسی فقط و فقط منابع مکتوب و غیر مکتوبی که به آن دسترسی داشته با حفظ امانتداری کامل به نظم در آورده است و خود در پردازش  شخصیتها نقشی نداشته است...بیایید کمی دقیقتر این مقوله را بررسی کنیم

شاهنامه چیست؟؟

نام کهنتر این کتاب که در دوره ساسانی آن را به این اسم  می خوانده اند خداینامه است. به عبارت دیگر نامه خدایان یا شرح احوال شاهان. اما اینکه چرا چنین شرحی را خدای نامه می گفتند قائل شدن تبار ایزدی و خدائی برای فرمانروایان در عصر پیش از اسلام است. کتیبه پهلوی که بر حاشیه سکه اردشیر بابکان شاه ساسانی  نوشته شده را مثال می آورم. توجه کنید:مزدیسن بغ اردشیر شاهان شاه ایران که نژاد از ایزدان دارد.

خدای نامه

در این کتاب نام پادشاهان سلسله های ایرانی و وقایع زمانهای مختلف را،آمیخته با افسانه ضبط کرده بودند.عناصر تشکیل دهنده خدای نامه عبارت بودند از

1- داستان ها و اسطوره های کهن هندو ایرانی و اقوام ایرانی که در  آنها شرح اعمال قهرمانان قدیم و کشمکش های قبایل گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره آمده بوده است و نمونه آنها را در اوستا می یابیم،مانند داستانهای جمشید و ضحاک جنگ های ایرانیان و تورانیان یا تیراندازی آرش و اژدها کشی گرشاسب و ....گهواره این هسته اصلی تاریخ افسانه ای ایرانیان مشرق ایران بزرگ بوده است.

2- در زمان اشکانیان این روایات ،که می توان آنها را روایات کیانی نامید،با روایات مربوط به شاهان و قهرمانان اشکانی در هم آمیخت و بدین گونه می بینیم که گیو و گودرز و میلاد و بیژن به صورت قهرمانانی در خدمت دربار پادشاهان کیانی در می آیند و رقابتهای خاندان های اشکانی  مانند خاندان توس و گودرز در افسانه های کاووس منعکس می گردد.

3- در زمان ساسانیان نیز شرح حال پادشاهان و اعمال قهرمانی آنان افسانه وار به خدای نامه افزوده شد.

در دوران اسلامی خدای نامه با عنوان هایی مانند سیرالملوک یا سیر الملوک الفرس و غیره به عربی ترجمه شد و دست کم می توان به وجود نه ترجمه و اقتباس از خدای نامه به عربی پی برد و این ترجمه ها ماخذ عمده تاریخ نویسان دوره اسلامی مانند طبری و مسعودی و ابن قتیبه و بلاذری و حمزه اصفهانی و ثعالبی و دیگران قرار گرفت.در قرن چهارم هجری بود که ترجمه های خدای نامه و همینطور اصل پهلوی آن مورد استفاده قرار گرفت و از آنجا که بیم نابودی و فراموشی اساطیر و داستانها و این کتاب ایران باستان در میان بود در سال 346 هجری امری بسیار مهم روی داد و آن به نتیجه رسیدن حاصل کوشش چند تن از موبدان و دهقانانی بوده است که به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق امیر توس و سپهسالار خراسان به ترجمه خدای نامه به نثر پارسی دست زده بودند  و حاصل کارشان شاهنامه ابومنصوری خوانده شد.شاعری به اسم دقیقی که محتملا از اهالی توس بوده است آمادگی خود را را برای به شعر در آوردن شاهنامه به ابومنثور اعلام میکند اما دقیقی مدتی بعد از شروع  به سرایش شاهنامه کشته شد.این فردوسی بزرگ بود که با عشقی که به میهن و سرزمین اهورائی ایران داشت کار به نظم کشیدن شاهنامه را که دقیقی آغاز کرده بود ادامه داد.در این راه هم از شاهنامه ابومنصوری هم از متون پهلوی ساسانی،روایات شفاهی و اصل پهلوی خدای نامه بهره برد و با امانتداری کامل در نقل منابع خود سه دهه از عمر خود را با همه مصائب و سختیها در این راه ایثار کرد.ضمن اینکه به نام های رستم و اسفندیار در متون باستانی پیش از اسلام (پهلوی و اوستایی  و سغدی ) اشارات روشنی هست که در ادامه خواهم نوشت موسی خورنی مورخ ارمنی معاصر با اشکانیان داستان ضحاک و فریدون را نقل می کند صورت تغییر شکل یافته نام فریدون به هریتون از رواج این  داستان در ایران اشکانی و انتقال آن به ارمنستان در همان عصر حکایت دارد.تا اینجا خوانندگان عزیز دریافتند که داستانها بسیار کهنتر از روزگار فردوسی هستند و خانم ایگدر بی جهت قلم خود را در جهت تخریب شاعر ملی ما به کار انداخته اند البته شاید اگر من هم فکر می کردم فردوسی خالق ضحاک و فریدون است و نمی دانستم در متون باستانی و اوستا و ....اسامی این شخصیتها و تو صیفات مربوطه و ...نوشته شده است و داستانها قدمت بسیار طولانی دارند به همین اشتباه دچار میشدم و فردوسی را محکوم می کردم. سخن خود فردوسی در اینکه چگونه شاهنامه اش پی افکنده می شود گویاتر از همه چیز است.معانی را به رنگ آبی نوشتم تا خوانندگانی که دوست دارند فقط معانی را بخوانند راحتتر باشند.

گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هرچه گویم همه گفته اند      بر باغ دانش همه رفته اند

هر سخنی بگویم پیش از من دیگران گفته اند و میوه ی بوستان دانش را چیده اند

اگر بر درخت برومند جای         نیابم که از بر شدن نیست رای

اگرچه نتوانم بر درخت بارور شاهنامه جای گیرم با این حال جز بالا رفتن از آن چاره ای نمی بینم.

کسی کو شود زیر نخل بلند         همان سایه زو باز دارد گزند

کسی که در زیر نخلی افراشته آرام گیرد سایه نخل او را از آسیب در امان می دارد

توانم مگر پایه ای ساختن          بر شاخ آن سرو سایه فکن

شاید بتوانم در کنار آن سرو سایه افکن جایگاهی فراهم کنم(اگر نتوانم نامه خسروان را نیک بسرایم شاید موفق شوم اندکی بدان دست یازم و با آن آرام گیرم.

کز این نامور نامه شهریار     به گیتی بمانم یکی یادگار

تا از این کتاب نامدار خسروان (خدای نامه) در جهان یادگاری بر جا بگذارم

تو این را دروغ و فسانه مدان     به رنگ فسون و بهانه مدان

تو کتاب خسروان(شاهنامه) را دروغ و قصه مپندار و آن را همچون سخنی بیهوده و گزافه گمان مکن

از او هرچه اندر خورد با خرد   دگر بر ره رمز و معنی برد

بخشی از نامه خسروان معنای ظاهری دارد و با خرد و منطق مطابقت می کند و معنی بخش دیگر از راه رمز و نماد دریافته می شود.

یکی نامه بود از از گه باستان     فراوان بدو اندرون داستان

دفتری از روزگار کهن برجا مانده بود که در آن داستان های بسیاری وجود داشت.

پراگنده در دست هر موبدی      از او بهره ای نزد هر بخردی

این داستان ها در نزد هر موبدی پراکنده بود و هر خردمندی از آن ها بهره ای داشت(چیزی می دانست)

یکی پهلوان بود دهقان نژاد    دلیر و بزرگ و خردمند و راد

از نژاد دهقانان پهلوانی بود دلاور و بزرگ و جوانمرد

پژوهنده ی روزگار نخست     گذشته سخن ها همه بازجست

که جوینده ی رویدادهای دوران باستان بود و درباره داستان های پیشین پژوهش می کرد

ز هر کشوری موبدی سالخورد   بیاورد  کاین نامه را یاد کرد

از هر شهر موبدی کهن سال را گرد آورد تا نامه خسروان را بازگوید

بپرسیدشان از کیان جهان     وزآن   نام داران فرخ مهان

از موبدان،درباره خسروان گیتی و بزرگان ارجمند بلندآوازه پرسید

که گیتی به آغاز چون داشتند    که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟

جهان را چه گونه اداره می کردند که اینک آن را ذلیل و زبون به ما واگذار کردند؟

چه گونه سرآمد به نیک اختری     بر ایشان همه روز کند آوری

چگونه با نیک بختی روز پهلوانی و بزرگی آنان به پایان رسید؟

بگفتند پیشش یکایک مهان      سخن های شاهان و گشت جهان

این گونه بود که بزرگان برای او از داستان های شاهان و گردش روزگار سخن گفتند

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن    یکی نامور نامه افکند بن

هنگامی که (ابومنصور) از آن بزرگان داستان های خسروان را شنید بانی نگاشتن شاهنامه شد

چنین یادگاری شد اندر جهان   بر او آفرین از کهان و مهان

چنین یادگاری از او در گیتی برجا ماند،از فرودستان و بزرگان بر او درود باد.

داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستان ها بسی         همی خواند خواننده بر هر کسی

هنگامی که راویان حکایت های کهن برای مردم این داستانها را فراوان بازگفتند

جهان دل نهاده بدین داستان      همان بخردان نیز و هم راستان

همه مردم جهان از خردمندان گرفته تا راستی پیشگان به این داستان گوش جان سپردند

جوانی بیامد گشاده زبان       سخن گفتن خوب و طبع روان

جوانی زبان آور آمد که هم خوش زبان بود و هم ذوق و قریحه شعر سرودن داشت

به شعر آرم این نامه را گفت من     ازو شادمان شد دل انجمن

او گفت نامه خسروان را به نظم در می آورم،پس دل مردم از تصمیم او شاد شد.

جوانیش را خوی بد یار بود     ابا همیشه به پیکار بود

جوانی او با سرشت و رفتار بد همراه بود و با بدی درونش همواره در ستیز و جدال بود

بر او تاختن کرد ناگاه مرگ      نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

ناگهان مرگ بر او حمله برد و بر سر او کلاه خود سیاه نشاند

بدان خوی بد جان شیرین بداد    نبد از جوانیش یک روز شاد

به دلیل سرشت بد جان شیرینش را از دست داد و در جوانی یک روز نیز شادمان نزیست

یکایک ازو بخت برگشته شد    به دست یکی بنده بر کشته شد

تا این که ناگهان بدبختی به او روی کرد و یکی از غلامانش او را کشت

برفت او و،این نامه ناگفته ماند     چنان بخت بیدار او خفته ماند

او مرد و سرایش نامه خسروان ناتمام ماند و چنان بخت نیکی که داشت واژگون شد

بنیاد نهادن کتاب

دل روشن من چون برگشت از اوی    سوی تخت شاه جهان کرد روی

دل امیدوار من هنگامی که از او نا امید شد به درگاه شاه جهان روی آورد

که این نامه را دست پیش آورم    ز دفتر به گفتار خویش آورم

تا سرودن نامه خسروان را آغاز کنم و آن را از به شعر روایت کنم

بپرسیدم از هرکسی بی شمار     بترسیدم از گردش روزگار

از افراد بی شماری در این باره پرسش کردم در حالی که از سرنوشت بیمناک بودم

مگر خود درنگم نباشد بسی     بباید سپردن به دیگر کسی

شاید فرصتی باقی نباشد و ناگزیر شوم کار را به دیگری واگذارم

و دیگر که گنجم وفادار نیست   همین رنج را کس خریدار نیست

و دیگر آنکه دارایی ام اندک است و نیز این که کسی خواهان نتیجه این رنج و سختی (یعنی شاهنامه) نیست.

برین گونه یک چند بگذشتم    سخن را نهفته همی داشتم

بدین ترتیب مدتی را در تردید و دودلی گذراندم در حالیکه موضوع را از دیگران پنهان می کردم

به شهرم یکی مهربان دوست بود     تو گفتی که با من به یک پوست بود

در شهر دوستی مهربان داشتم که گویی یک جان در دوتن بودیم

مرا گفت خوب آمد این رای تو    به نیکی گراید همی پای تو

به من گفت تصمیم تو نیک و خجسته به نظر می رسد چرا که وجود تو به رفتن به سوی خوبی گرایش دارد

نبشته من این نامه پهلوی    به پیش تو آرم مگر نغنوی

من آن کتاب شاهان که به زبان پهلوی است برای تو می آورم و سزاوارست برای سرودن شاهنامه نیاسایی

گشاده زبان و جوانیت هست     سخن گفتن پهلوانیت هست

هم زبان آوری و جوان و هم می توانی به زبان پهلوی سخن بگویی

شو این نامه خسروان بازگوی    بدین جوی نزد مهان آبروی

برخیز و این نامه شهریاران را بسرای و از این راه نزد بزرگان نیک نامی و اعتبار پیدا کن.

چو آورد این نامه نزدیک من      بر افروخت  این جان تاریک من

هنگامی که آن دوست،نامه خسروان را نزد من آورد،دل اندوهگین مرا شادمان کرد.

در قسمتهای دیگر شاهنامه فردوسی خود به باستانی بودن و حتی اصل پهلوی ساسانی منابع خود اشاره میکند....در  مقدمه داستان بیژن و منیژه فردوسی به یار مهربان خویش اشاره میکند که از کتابی پهلوی داستان را برای او می خوانده و او روایت را به نظم در می آورده است

پس آنگه بگفت ار زمن بشنوی   به شعر آری از دفتر پهلوی

در مقدمه داستان رستم و اسفندیار فردوسی به صورتی به اصل پهلوی داستان اشاره دارد.

نگه کن سحرگاه تا بشنوی   زبلبل سخن گفتن پهلوی

همی نالد از مرگ اسفندیار   ندارد بجز ناله زو یادگار

در قسمت آینده به صورتی دقیقتر منابع فردوسی بزرگ و مقایسه ای میان متون پهلوی و شاهنامه به عمل خواهیم آورد تا معلوم شود فردوسی چگونه به منابع خود پایبند و امانتدار بوده و آیا خود شخصیت پردازی کرده است یا خیر؟

در مورد قدمت داستانها من خوانندگان محترم را آگاهی میدهم کهنترین متنی که فعلا ما در دست داریم و در آن نام رستم پهلوان ملی ما در آن ذکر شده منظومه ای است با اصل پهلوی اشکانی به اسم درخت آسوریگ در این منظومه پهلوی که مناظره ای است میان بز و نخل در قسمتی که بز به بیان فضایل و وفوائد خود مشغول است به رستم اشاره می شود بز می گوید:تسمه چرمین از من کنند که بنند زین بان ...چون رستهم و اسفندیار بر بنشینند....

حماسه یادگار زریران با اصل پهلوی اشکانی که شرح قهرمانی ایرانیان در دفاع از شریعت زرتشتی مقابل ارجاسب پادشاه تورانی است و اسفندیار به عنوان یکی از سرداران نامی ایران در این حماسه خودنمایی میکند...

پیدا شدن داستان رستم و دیوان به زبان سُغدی که در شاهنامه فردوسی چنین داستانی وجود ندارد...

و شواهد و مثالهای متعدد دیگر که وجود دارد و بنده نقل همین نوشته ها را کافی می بینم تا مشخص شود فردوسی ناقل داستانها بوده یا خالق آنها ...اما این تمام داستان نیست.یکبار دیگر بخوانیم که خانم ایگدر چه نوشته اند

فردوسی در روایت 800 سال اول شاهنامه(تاریخ)،یعنی در دوران پادشاهی کیومرث،هوشنگ،تهمورث و جمشید،زنان را نادیده انگاشته و نقلی از زنان در شاهنامه تا پایان سلطنت جمشید نیست.او تمام آنچه را که در آغاز تاریخ زنان کشف،اختراع و ابداع شده است از جمله کشاورزی،نخ ریسی،پارچه بافی،دوخت لباس،اهلی کردن حیوانات و طبخ غذا را به این پادشاهان نسبت داده است.

فعال مدنی ما در اینجا 800 سال اول شاهنامه یعنی بخش اساطیری آن را برابر با تاریخ فرض کرده اند تا در سنجش  خام و ساده و نه تطبیق اسطوره با تاریخ  بگویند چرا فردوسی تاریخ را تحریف میکند؟؟؟!! در ادامه مطرح می کنند  این کشفیات و ابداعات و اختراعات به دست زنان انجام شده است(که گواهیها و مدارک آن را ارائه نکردند شاید در اینجا  فرضیات تاریخی باید واقعیتهای بی چون و چرا و جلوه کنند..) برای پاسخگویی به قسمت اساطیری و (نه تاریخی) شاهنامه توجه خواهیم کرد.

بخش بندی شاهنامه

شاهنامه را میتوان به سه بخش تقسیم کرد 1- شاهنامه کهن

2-بخشی که با پادشاهی لهراسپ آغاز می شود و شاهنامه کهن را به شاهنامه تاریخی پیوند می دهد.

3-بخش تاریخی که با پادشاهی اسکندر آغاز می شود و با پادشاهی یزدگرد سوم پایان می گیرد.

شاهنامه کهن

این بخش از شاهنامه با پادشاهی کیومرث شروع می شود و با پادشاهی کیخسرو به انجام می سد

ترتیب پادشاهی فرمانروایان دوران کهن را همراه با نام اوستایی آنها می نویسم.

1-     کیومرث در اوستا Gayya-mareta

2-     هوشنگ در اوستا Haoshiyangha

3-     تهمورث در اوستا Taxmaurupa

4-     جمشید در اوستا   Yimaxshaeta

5-    ضحاک در اوستا   Azi-dahaka

6-    فریدون در اوستا  Thraetaona

7-     منوچهر در اوستا Manush cithra

8-     نوذر در اوستا Naotara

9-     زو در اوستا   Uzawa

10- کیقباد صورت پهلوی Kay kavaz

11- کیکاووس در اوستا Kavi Usan

12- کیخسرو در اوستا Kavi Haosravah

 

پیشتر گفته شد که بخشی از خداینامه  به داستان ها و اسطوره های کهن هندو ایرانی و اقوام ایرانی و شرح اعمال قهرمانان قدیم و کشمکش های قبایل گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره اختصاص داشته  و در حقیقت حامل معتقدات دینی ایرانیان در اعماق تاریخ و پیش از ظهور زرتشت  بوده است به عبارتی حتی می توان گفت به روزگار قبل از کوچ آریاییان باز میگردد. بررسی اسطوره شناختی و تطبیقی این معتقدات و اساطیر با اسطوره های هندی و بابلی و اکدی و سومری و حتی مصر باستان نتایج جالب توجهی به بار می آورد.

اگر پوسته ظاهری داستانها را بشکافیم و به مغز آنها برسیم می بینیم که تمام شخصیتهای داستانها خدایان و ایزدان هستند  که در قالب شاهان و فرمانروایان جلوه گر می شوند و اینها نکاتی است که خانم ایگدر از درک آن دور و عاجزند.حال که این موضوع را دریافتیم به ادامه نوشته توجه می کنیم که ایشان با لحنی خاص  و برای زیر سئوال بردن شاهنامه  می گویند فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده بود!!....((زن دیگری که در همان زمان به شعر فردوسی وارد می شود فرانک مادر فریدون است.فرانک نیز تنها توجیه حضورش در قصه فریدون،آشکار کردن تبار و نام پدرش است که حتی کودک خود را پرورش نداده است.فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده است!))اگر تعصب و جهل را کنار بگذاریم و با نگاهی اسطوره شناختی به این داستان نگاه کنیم قضایا کاملا متفاوت خواهد بود.اینکه فریدون را گاو رنگارنگی به اسم بَرمایه پرورش داده حاوی چه پیام یا نشانگر چه پدیده ای است؟من از اسطوره شناس بزرگ کشورمان شادروان دکتر مهرداد بهار مدد می گیرم در کتاب پژوهشی بر اساطیر ایران(-انتشارات آگاه چاپ سوم-)ص 180 یادداشتهای بخش سیزدهم کتاب نوشته اند: در آثار دیگر ایرانی نشانه های توتم گاو سخت به چشم می خورد.مثلا اجداد فریدون همه نام گاو بر خود دارند........آیا پرورش فریدون توسط گاوی به اسم برمایه بازتابی از معتقدات بسیار کهن اقوام  هند و ایرانی نیست؟؟؟(می دانیم قومی که آن را هند و ایرانی می دانیم شاخه ای از اقوام هند و اروپایی بودند که ایرانیان و هندیان از آنها در اعصار بعدی جدا شدند)  چگونه میتوان به باورهای کهن دسترسی داشت؟؟خوشبختانه شرق شناسان بر روی این معتقدات تحقیقات خوبی صورت داده اند.مری بویس در کتاب زردشتیان، باورها  و آداب دینی آنها (انتشارات ققنوس-چاپ هفتم) ص 25 اینطور می نویسد ((خوشبختانه از رهگذر مقایسه قدیم ترین عناصر موجود در نوشته ها و رسوم عبادی زرتشتی با قدیم ترین آثار دینی هند (به ویژه ریگ ودا) و رسوم عبادی برهمنی،نکات بسیاری می توان دریافت.با مقایسه این مطالب گوناگون می توان ارکان دین هند و ایرانی نخستین را بازسازی کرد.))مری بویس در ادامه توضیحات خود پیرامون معتقدات کهن هند و ایرانیان در ص 27 همان کتاب ادامه می دهد ((نثارهای آب و آتش،اساس  عمل عبادی روزانه ای را تشکیل می داده اند که ایرانیان آن را یسنه و هندوان یجنه (از ریشه فعلی   yaz- به معنای قربانی پرستش) می نامیده اند در این مراسم برای زئوثره آتش حیوانی را قربانی می کردند.نزد آنان میان انسان و جانوران حس قوی خویشاوندی وجود داشت که در بخشی دیرینه از آیین عبادی یسنه با این عبارت از آن ها یاد شده است.(( گرامی میداریم روان های خود و روان های چارپایان که مایه پرورش ما هستند و روان های جانوران وحشی بی آزار را.در میان ایرانیان این باور پدیدآمد که روان جانورانی که با مراسم تقدیس می میرند،به موجودی ایزدی می پیوندد که آنان،وی را گئوش اوروَن به معنای ((روان گاو))گرامی میداشتند.روان گاو را برای همه جانوران سودمند روی زمین،در حکم نگاهبان تصور می کردند و نیز در حکم ایزدی که به پرورش آنها مدد می رساند..))

دوستان من توضیحات بیشتری می توان در اینباره بیان کرد اما گمان می کنم همین مقدار آشکار کننده حقیقت است.و می توان فهمید که نویسنده و تازنده به فردوسی بدون مطالعه،دانش و بینش به خود اجازه داده است حکم صادر کند یا حتی با لحنی ناشایست از فردوسی سخن بگوید.....در قسمت بعدی دنباله نوشته خانم سولماز ایگدر و سایر نویسندگان کانون زنان ایرانی را پی میگیریم و نکات دیگری را آشکار خواهیم کرد.....

 

 

بخش دو)

 

در قسمت گذشته  با نقل و نقد بخش نخست نوشته خانم سولماز ایگدر از فعالان حقوق زنان و نویسنده نشریه اینترنتی کانون زنان ایران کوشیدیم دانسته هایی از شاهنامه فردوسی هم ارائه کنیم.در این قسمت لازم است درباره نسخه شناسی شاهنامه،متون پهلوی،روشهای تصحیح شاهنامه،ابیات الحاقی و .....بحث کنیم.در این راه شکیبایی دوستانم کمک کننده خواهد بود.در تایپ آوانویسی پهلوی متون وقت زیادی صرف کردم که متاسفانه در انتها مجبور شدم همه را حذف کنم..برای نقد نوشته خانم ایگدر بیان مطالبی که در پی می آید لازم است گرچه بسیاری از نکات و توضیحات را کوتاه یا حذف کرده ام.مجبور هستم ادامه نوشته ایشان را در قسمت سوم که هفته آینده منتشر میکنم بنویسم و نقد را ادامه بدهم.

شاهنامه و متون پهلوی

پیشتر گفتیم که اساس کار فردوسی در نظم شاهنامه منابع مکتوب بازمانده از ایران پیش از اسلام به ویژه خدای نامه و ترجمه های آن  و همینطور متون پهلوی بوده است(البته فردوسی در شاهنامه از منابع شفاهی نیز سود برده است).در اینجا سئوالی پیش می آید:آیا می توان با مقایسه متون پهلوی و شاهنامه فردوسی درجه امانتداری فردوسی را محک زد؟؟به عبارتی دیگر فردوسی به میل خود در داستان تغییر ایجاد کرده است؟شخصیت پردازی کرده است؟یا نقل کننده متعهد منابع خویش بوده است؟ بخش بزرگی از ادبیات ایران باستان و متون پهلوی در گذر زمانه و در سیر حوادث و جنگها و بی مهری ها از میان رفته است.اما همین بخشی که باقی مانده است از تنوع زیادی برخوردار است و خوشبختانه میتواند به ما در شاهنامه پژوهی یاری برساند.سیر تاریخ اساطیری ایران و شخصیتهایش  در ترجمه های عربی از خدای نامه و همینطور در متون اوستایی و پهلوی را اشاره ای کردیم. در این قسمت از داستانها و قطعه هایی  صحبت میکنیم که هم متن پهلوی آن و هم سروده فردوسی از آنها در دست است.

این داستانها و قطعه ها عبارتند از:1-کارنامه اردشیر بابکان 2- اندرز یادگار بزرگمهر 3- یادگار زریران 4- داستان شطرنج 5-قطعه آفرین ایزدان

ما نظیر این داستانها را به نظم در شاهنامه می بینیم.در اینجا به دلیل اجتناب از طولانی شدن نوشته ها از دو متن کارنامه اردشیر بابکان و اندرز یادگار بزرگمهر  نمونه هایی مقایسه ای نقل می کنیم.

اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله ساسانی است که بر اردوان آخرین پادشاه اشکانی پیروز شد  و شاه ایران شد.درباره زندگی او داستانها و افسانه های بسیاری میان ایرانیان رایج شد که بیشتر این داستانها در متن پهلوی کارنامه اردشیر بابکان گردآوری شده است.در اینجا از کتاب شاهنامه و زبان پهلوی دکتر داریوش اکبر زاده کمک می گیرم که همانندیها و ناهمانندیهای داستانها را سنجیده اند.در اینجا به چند مثال بسنده میکنیم.در نوشتن آوانویسی متون پهلوی به روش مکنزی زمان زیادی صرف کردم و بعد از یافتن فونت مناسب و انجام کار متوجه شدم خوانندگان اگر فونت را بر رایانه خود نصب نکرده باشند نمیتوانند آوانویسی ها را ببینند و به همین دلیل فقط به نوشتن ترجمه متن پهلوی اکتفا کردم.

 

سنجش متن پهلوی کارنامه اردشیر بابکان با شاهنامه

ترجمه متن پهلوی: آن شب بابک چنین به (خواب) دید که ساسان بر پیل سفیدی نشسته بود و هرکه اندر پیرامون کشور بود،به او نماز می برند و ستایش و آفرین همی کنند.

 

روایت شاهنامه فردوسی

شبی  خفته  بد   بابک   زودیاب          چنان دید روشن روانش به خواب

که ساسان به پیل ژیان برنشست        یکی تیغ  هندی گرفته به  دست

هر آن کس که  آمد  بر   او   فراز            برو   آفرین  کرد  و  بردش  نماز

ترجمه متن پهلوی:آن سه دیگر شب همانگونه ایدون(خواب)دید که .....به خانه ساسان آتش ها همی درخشند(زبانه می کشید)و روشنی به همه گیهان همی دهند.

روایت شاهنامه فردوسی

بدیگر شب اندر چو بابک بخفت     همی بود با مغزش اندیشه جفت

چنان دید در خواب کاتش پرست     سه آتش ببردی فروزان بدست

همه پیش ساسان فروزان بدی         بهر آتشی عود سوزان بودی

ترجمه متن پهلوی: روزی اردوان با سواران و اردشیر به نخچیر رفته بود.گوری اندر دشت بگذشت.اردشیر اندر رسید،تیری ایدون به گور زد که تیر تا پر به شکم(گور)اندر شد و از دو دیگر سوی بگذشت.

روایت شاهنامه فردوسی

چنان بد که  روزی  به  نخچیرگاه       پراکنده شد لشکر و پور شاه

به هامون  پدید  آمد  از دور   گور      از آن لشکر گشن برخاست شور

همی تاخت پیش اندرون اردشیر      چو نزدیک شد در کمان راند تیر

بزد   بر   سرون   یکی   گور   نر        گذر   کرد  بر  گور  پیکان  و  پر

ترجمه متن پهلوی: اردوان و سواران فراز رسیدند و چون زنشی(زدنی) به آن آیین دید(شگفت ماند) و پرسید که این که کرد؟اردشیر گفت که : من کردم.پسر اردوان گفت که: نه، چون من کردم

 

روایت شاهنامه فردوسی

بیامد  هم   اندر   زمان  اردوان        بدید آن گشاد و بر آن جوان

بدید آن یکی گور افکنده   گفت       که با دست آن کس هنر باد جفت

پسر گفت کین را من افکنده ام       همان جفت را نیز جوینده ام

چنین داد پاسخ به شاه اردشیر      که این گور را من فکندم به تیر


سنجش متن پهلوی یادگار بزرگمهر با شاهنامه

اندرزنامه ای است از بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان که در آن بزرگمهر پس از معرفی و ذکر القاب خود اینطور می گوید که این رساله را به فرمان انوشیروان نوشته و در گنج شاهی نهاده است تا بتواند موجب بهبود فرهنگ کسانی باشد که شایستگی پذیرش آن را دارند.رساله به صورت پرسش و پاسخ تنظیم شده است .حال با بررسی تطبیقی نمونه هایی از متن پهلوی و روایت شاهنامه فردوسی بحث را پی می گیریم.

ترجمه متن پهلوی: مردم کدام فرخ تر؟آن که بی گناهتر

 

روایت شاهنامه فردوسی

بدو  گفت  فرخ  کدامست  مرد     که دارد دلی شاد وبی باد سرد

چنین گفت کان کو بود بی گناه     نبردست  آهرمن  او  را  ز  راه

ترجمه متن پهلوی: مال گیتی به چه ماند؟به چیزی که در خواب بیند گاهی نیک و گاهی نیز بد و چون از (خواب) بیدار شود هیچ چیز آنجا نیست.

 

روایت شاهنامه فردوسی

و دیگر که گیتی فسانه ست و باد      چو  خوابی که  بیننده دارد  بیاد

چو    بیدار   گردد   نبیند   بچشم     اگر نیکویی دید اگر درد و خشم

ترجمه متن پهلوی: چیزی که به مردمان میرسد به بخت بود یا کنش؟

بخت و کنش با هم مانند تن و جان هستند.چه تن جدای از جان کالبدی است ناکار،و جان جدای از تن بادی است ناگرفتار و چون با هم در آمیزند،زورمند و بزرگ و سودمند(باشند)

 

روایت شاهنامه فردوسی

چنین  داد  پاسخ  که  بخت  و    هنر          چنانند چون جفت با یکدیگر

چنان چون تن و جان که یارند و جفت         تنومند پیدا و جان در نهفت

همان    کالبد    مرد   را  پوششست         اگر بخت بیدار در کوششست


مقایسه همین دو متن پهلوی با شاهنامه فرددوسی نشان میدهد که بدون تردید فردوسی با رعایت امانتداری از اصل پهلوی داستانها و قطعات نیز بهره می برده است در غیر اینصورت درجه هماهنگی و متن و شعر منظوم تا این اندازه نبوده است.البته این به این معنی نیست که ناهمانندیهایی نیز وجود ندارد.ما در اینجا قسمتهایی از دو اثر را بررسی کردیم اما به نقل از پژوهش دکتر اکبرزاده درصد همانندی هر داستان با شاهنامه را می نویسم

داستان اردشیر 70%

اندرز بزرگمهر 94%

داستان یادگار زریران 60%

داستان شطرنج 33%

آفرین ایزدان 100%

میانگین درصد همانندی 73%

چنین هماهنگی شگفت آور است و اگر ناهمانندیهایی هم وجود دارد به دلیل تغییر آیین و باورها و شرایط اجتماعی روزگار فردوسی نسبت به زمان رواج این داستانهاست.فردوسی گاهی مجبور بوده عناصر اعتقادی و مذهبی زرتشتی را از داستان حذف کند.برای مثال در روایت پهلوی  داستان اردشیر که دختر اردوان به اغوای برادران می کوشد تا شوهر خود اردشیر را مسموم کند، ایزد آذر گشنسپ به شکل شاهینی در می آید و بال های خود را بر ظرف زهرآلود می زند و محتوای آن بر زمین می ریزد،در حالی که درشاهنامه بدون ذکر دلیل ظرف از دست شاه می افتد.ضمن اینکه تفاوت نسخه ها افتادگی یا تغییر آن در زمانهای طولانی و وجود چند روایت از یک داستان و همچنین تغییرات ناشی از سنت شفاهی و ....را نباید  از نظر دور داشت.با اینحال درصد همانندی چنان است که ثابت کند فردوسی با تسلط بر زبان و خط  پهلوی  از متون مکتوب باستانی استفاده می کرده است و در جایی که به منبع مکتوب دسترسی نداشته متوسل به افراد آگاه می شده است.در ذکر خطبه جلوس هرمز پسر انوشیروان فردوسی از موبدی به اسم ماخ در هرات کمک میگیرد و به نقل از موبد هراتی خطبه جلوس هرمز را می سراید.توجه کنید:

یکی پیر بد مرزبان هَری (هراتی)      پسندیده  و  دیده  از هر دری

جهان دیده ای   نام  او  بود   ماخ      سخن دان و با فرٌ و با یال و شاخ

بپرسیدمش  تا  چه  دارد  به  یاد      ز هرمز که  بنشست  بر  تخت  داد

چنین گفت پیر خراسان که شاه       چو بنشست بر نامور پیشگاه

نخست  آفرین  کرد   بر    کردگار       توانا   و      دارنده       روزگار

دگر  گفت ما  تخت  نامی   کنیم      گران مایگان را   گرامی کنیم

جهان را بداریم................

اینها برای کسانی گفته شد که از بی سوادی و نا آگاهی داستانها و شخصیتها  و حوادث را زاده تخیل فردوسی میدانند و به اتکای همین موضوع به این مرد بزرگ حمله میبرند. نکته ای است  که قسمت قبل ناگفته ماند و آن بازگویی داستان رستم و اسفندیار در محافل قریش توسط نضربن حارث بود که به نواحی مرزی ایران(حیره) سفر کرده بود و از آنها آگاهی داشت.(گواهی دیگر بر قدمت روایات) اما این تمام داستان نیست باید موضوعات دیگری هم بازگو شود.

نسخه شناسی شاهنامه

شاهنامه چاپ مسکو- شاهنامه ژول مول - شاهنامه بروخیم- شاهنامه خالقی و ......

از خود پرسیده اید که مثلا شاهنامه چاپ مسکو چیست؟چه تفاوتی با شاهنامه مول دارد ؟؟ و ....آیا این تفاوتها مهم هستند؟

اینجاست که بحث نسخ شاهنامه، تفاوتهای آنها،ابیات الحاقی و روشهای تصحیح این کتاب کهن مطرح می شوند و ما ناگزیر از توضیح آنها هستیم.

تا چندی پیش قدیمیترین شاهنامه شناخته شده نسخه موزه بریتانیا (به تاریخ کتابت 675 هجری قمری) بود.خوشبختانه نسخه کهنتری در فلورانس ایتالیا کشف شد و با اینکه نصف شاهنامه را در بر دارد حائز کمال اهمیت است.تاریخ کتابت این شاهنامه 614 هجری قمری است.اگر تاریخ وفات فردوسی 411 هجری باشد،این نسخه 203 سال با روزگار او فاصله دارد.نسخه های مهم و کهن دیگر از شاهنامه به ترتیب زمانی عبارتنداز:

نسخه موزه طوپقا پوسرای مورخ 731 هجری

نسخه موزه لنینگراد مورخ 733 هجری

نسخه کتابخانه قاهره مورخ 796 هجری

نسخه موزه خاور شناسی 849 هجری

اینها نسخه هایی است که بنده به تاریخ کتابت آنها دسترسی داشتم تعداد نسخ کهن بیش از اینهاست.البته تاریخ تحریر آنها به قرون بعدتر می رسد .(قرن نهم به بعد)

ابیات الحاقی

شاهنامه ای که بعد از گذر زمانی نزدیک به هزار سال به دست ما رسیده قطعات  الحاقی بسیار زیادی دارد که سروده خود فردوسی نیست و با گذشت زمان و به دست کاتبان و نسخه برداران  درشاهنامه  او وارد شده  بعضی از این اشعار متین و محکم و زیباست  و برخی دیگر سست و ناقص و همین سروده های الحاقی اختلاف نسخ را موجب شده است.طبیعی است که برای کاتبی که هزاران شعر فردوسی را از نظر گذرانده،با سبک و آهنگ شعر او خو گرفته  و وزن فعولن فعولن فعولن فعول دائما از روان او می گذرد سرودن شعر در همین وزن و نوشتن آن در میان ابیات حکیم توس کار دشواری نباشد.طبیعتا هرچه شاهنامه ما به زمان فردوسی نزدیکتر باشد دستبردگی در آن کمتر می شود و نزدیکترین نسخه ای که فعلا کشف شده نزدیک به دو قرن با فردوسی فاصله دارد که پیشتر گفته شد.

دستبردگی در شاهنامه؟؟چرا؟

ماهنامه ادبستان در آذر 1369 ویژه نامه ای را در بزرگداشت فردوسی منتشر کرد و مقالات و مصاحبه های پر ارزشی از اساتید زبان و ادب فارسی به چاپ رساند در گفتگویی با دکتر عبدالحسین نوایی ایشان به خوبی یکی از ابعاد  چرایی  پدیده اختلاف نسخه های  شاهنامه را توضیح داده اند که من عینا برای دوستان می نویسم : ((اساسا باید دانست که تا آنجا که من به یاد دارم تنها در دوکتاب شاهنامه و دیوان حافظ است که ما به اختلاف نسخ آن هم تا این سطح وسیع و پردامنه ومتنوع بر می خوریم،در حالیکه دیوانهای دیگر شعرا چنین وضعی ندارد.البته اختلاف نسخ کم و بیش در دیوان شعرای دیگر هم هست ولی نه چنین پردامنه و گوناگون و علت آن این که،شاهنامه را مردم این کشور از خود و مال و ملک خود و جزو میراث شخصی و خانوادگی و ملی خود می دانستند و می دانند،به طوری که هر ایرانی خود را در شاهنامه سهیم میدانسته و شاید هم خود را محق،بلکه موظف میدانسته که اگر بیتی یا ابیاتی ،از خود یا دیگری،متناسب با سخن بلند و دلکش شاهنامه می یافته،در آن کتاب وارد کند.فی المثل وقتی کسی حجب و حیا و عفت و بزرگواری سیاوش،یا تهور و جلادت و بی تجربگی سهراب را در کتاب شاهنامه می خوانده،بر خود فرض می شمرده که بیتی یا ابیاتی در تاکید بر این فضایل یا تاسف از نحوه گردش چرخ و فلک،یا اظهار خشم بر گرسیوز و افراسیاب و رستم بر آن بیافزاید تا حق مطلب بهتر و بیشتر ادا گردد و شاهد مطلوب هرچه زیباتر جلوه کند))

عاملی دیگر در آشفتگی شاهنامه : کم سوادی کاتبان

(به نقل از مصطفی جیحونی مقدمه شاهنامه فردوسی ص 118)

((در روزگاران کهن کاتبان معمولا از سواد و خط متوسط بهره مند بوده اند.روشن است که اغلب ادیبان دانشمند و خطاطان بسیار خوش خط در دربارهای شاهان بوده اند،یک دسته جزو افتخارات آن شاه بوده اند و از گروه دیگر برای نوشتن فرمان های او استفاده می شده است هنرمندی که حداکثر در ماه یک فرمان می نوشته،عمر و نیرو و جوانی خود را صرف نوشتن شاهنامه نمی کرده است..تصور این امر بسیار آسان است.هر خطاطی  اگر بسیار تند دست باشد در عمر خود می تواند دو بار شاهنامه را رونویس کند.پس از آن دردهای ناشی از همین کار توانی برای او باقی نمی گذارند.تعداد بیت های شاهنامه در حدود دوازده و نیم برابر تعداد بیت های دیوان حافظ است.یعنی هر خطاطی بالقوه می توانسته در عمر خود بیست و پنج بار دیوان حافظ بنویسد،بنابراین می توان انتظار داشت که یک یا دو بار این کار را کرده باشد،به همین سبب دیوان حافظ به دست بهترین خوشنویسان هم نوشته شده است،ولی در مورد شاهنامه امری استثنایی است.کاتب متوسط الخط شاهنامه با سوادی متوسط هرگاه به واژه ای دشوار برمی خورده در صورت امین بودن شکل کلمه را نقاشی  می کرده و در غیر اینصورت کلمه ای متناسب با موقع بیت از خود جایگزین آن واژه دشوار می کرده است.))

اولین ویراستار شاهنامه که بوده است؟

نخستین کسی که برای تصحیح شاهنامه کوشش کرد و تلاش نمود تا آن را از ابیات الحاقی بزداید. حمدالله مستوفی مولف ((ظفرنامه)) و (( تاریخ گزیده)) (( و نزهه القلوب )) است. که در قرن هشتم هجری و به مدت 6 سال (حد فاصل سال های 714 تا 720) عمر بر سر این کار نهاد.از زبان خود او به صورت گزیده  بشنویم.

چنین تا ز شهنامه شد بهره مند         بدیدم بر آنگونه شعری بلند

به صورت  حکایات  آن   دلگشای         به معنی روایات آن جان فزای

به رفعت گذشته به قدر از سپهر         سخن ها فروزان ازو همچو مهر

و  لیکن  تبه  گشته   از   روزگار          چو تخلیط رفته درو بی شمار

ز سهو   نویسندگان سر به سر          شده کار آن نامه زیر و زبر

ز دست  بدان نیک شوریده حال          گذشته بر آن نامه بسیار سال

سخن های او را شنیدم نخست          به قولی صحیح و به لفظی درست

در   آن   بیت    بد   هم   ریخته          شبه  وار    با    دُر  بر آمیخته

چو دیدم بسی نسخه های چنین        از آن نامه گشتم دل اندوهگین

که فردوسی اندر سخن گستری         بر افراشت  رایات  شعر دری

مروت  ندیدم  که  آن    داستان          کژی یابد از جهل ناراستان

ز  بهر روانش  در  این  کار  جهد         نمودم بر آن بست توفیق عهد

بسی  دفتر  شاهنامه  به  کف          گرفتم ز دانش چو دُر از صدف

برون   آوریدم   یکی   زان  میان         درو شد سخن ها لطیف و عیان

دوستان من اشعار حمدالله مستوفی را به صورت گزیده آوردم و همین میزان هم جهت آگاهی کافی است.حتی در همان سال 714 هجری هم به شهادت حمدالله مستوفی شاهنامه  زیر و زبر و درهم ریخته شده است....در هر صورت شاهنامه تصحیحی حمدالله مستوفی در حاشیه کتاب ظفرنامه او نوشته شده است و اکنون در موزه بریتانیاست  که البته به صورت عکسی به چاپ رسیده است.

شاهنامه بایسنغری

دومین کوشش برای جمع آوری بیتهای هرچه بیش تر در شاهنامه در روزگار بایستغر میرزا(۸۰۲-۸۳۷) فرزند شاهرخ نوه امیر تیمور گورکانی صورت گرفته است.این شاهزاده هنرمند و هنردوست هنرمندان زمان خود را در هرات گرد آورده بود و به آنها دستمزدهای گزاف می پرداخته است.کتاب هایی که در کارگاه هنری او نوشته شده از زیباترین آثار هنری روزگار تیموریان است .از جمله این کتاب ها نسخه ی از شاهنامه به خط جعفر بایسنغری است.هرچند این نسخه یکی از شاهکارهای هنری است بیت های الحاقی در آن فراوان است.

به سوی تصحیح شاهنامه و جدا سازی و شناسایی ابیات فردوسی از ابیات الحاقی

گفتیم قدیمیترین شاهنامه هایی که اکنون در دست داریم زمانی بیش از دو قرن با فردوسی فاصله دارند از طرفی به غیر از استفاده از همین نسخه ها  چاره دیگری نداریم.کسی که می خواهد شاهنامه تصحیح کند باید چه شرایطی داشته باشد؟؟باید با زبان فردوسی کاملا آشنا باشد و ترکیبات او را بشناسد.آشنایی با سخن فردوسی با تورق شاهنامه و مکرر خواندن اشعارش و انس شبانه روزی با کلام او خاصل می آید.در کنار این توانایی باید از زبانهای باستانی و متون پهلوی و  از فرهنگ ایران باستان هم آگاه و مطلع بود و ادبیات فارسی را در زمان فردوسی یا قرون نزدیک به آن به خوبی شناخت...

جالب است بدانید تعداد نسخه های شاهنامه که ثبت شده است(بسیاری هم ثبت نشده )502 عدد است!! کوشش های آغازین برای چاپ شاهنامه  در اوایل قرن نوزدهم

نخستین چاپ جلد اول شاهنامه در کلکته با سرمایه کمپانی هند شرقی و به کوشش Mathew lumsden در سال 1811 میلادی صورت گرفت.در سال 1814 J.Atkinson در کلکته داستان رستم و سهراب را با ترجمه انگلیسی به چاپ رساند.

در سال 1829 متن کامل شاهنامه به همت ترنر مکن Turner Macan که فارسی را به کمال میدانست با دستیاری حافظ احمد کبیر در چهار جلد به چاپ رسید.در شاهنامه چاپ مکن داستانها و بیت های الحاقی فراوان است.تعداد ابیات شاهنامه  Macan 56170 بیت است. مایل هستم از چاپ های قرن نوزدهمی و  سنگی و سربی  شاهنامه بحث کنم اما آن را به قسمتهای آینده وا می گذارم چیزی که برای ما در درجه اول اهمیت است تصحیح شاهنامه است و اولین گام عمده  در عصر جدید را بزرگمردی به نام   ژول مول Jules Mohl  برداشت.

شاهنامه ژول مول

ژول مول فرانسوی تصحیح شاهنامه را با بررسی هشت نسخه خطی کتابخانه سلطنتی پاریس و با مراجعه  به سیزده نسخه خطی متعلق به کتابخانه کمپانی هند شرقی در لندن و به امانت گرفتن شش نسخه دیگر آغاز کرد.او ابتدا نسخه ها را طبقه بندی کرده و سپس در اغلب جاها نسخه های کهن را در کار تصحیح برتری داد و در فاصله چهل سال!!شاهنامه را در هفت جلد به چاپ رسانده است.با درگذشت مول در سال 1876 شاگردش باربیه دومینار  جلد هفتم این اثر را به چاپ رسانیده است ژول مول با دلیری چندین هزار بیت الحاقی را شناسایی و از شاهنامه فردوسی زدوده است.شاهنامه او 3500 بیت کمتر از شاهنامه مکن است. با اینحال با شاهنامه زمان فردوسی فاصله زیادی دارد اما در زمان خود( قرن نوزدهم) یک شاهکار بی مانند بوده است.

شاهنامه فوللرس

در میانه سالهای 1877 تا 1884 سه جلد از شاهنامه به همت دانشمند ایرانشناس آلمانی((یوهان آگوستوس فوللرس)) Joannes Augustus Vullers و با دستیاری ساموئل لندوئر Samuel Landauer در لیدن هلند به چاپ رسید.((فوللرس)) با آشنایی کامل به زبان های پارسی و پهلوی به جای مراجعه  به نسخه های خطی دو نسخه مکن و مول را با هم سنجیده و در تعداد بیتها حتی از چاپ مول نیز کاسته و تمامی بیت های اضافی و الحاقی موجود در شاهنامه مکن را از متن اصلی حذف و به درستی در حاشیه برده است..البته کار فوللرس تا پادشاهی دارای داراب بیشتر پیش نرفت ولی مبنایی برای چاپ شاهنامه بروخیم در ایران شد.

شاهنامه بروخیم

در سال های 1313- 1315 کتابفروشی بروخیم در تهران شاهنامه چاپ فوللرس را با ترجمه های یادداشت های حاشیه و ادامه نیمه ناتمام آن با همان روش فوللرس در ده جلد به چاپ رساند که تا سالها مرجع اساتید ادبیات و محققان بود.

شاهنامه مشهور چاپ مسکو دریچه ای نو در شناخت شاهنامه

در سال های 1960 تا 1971 میلادی شاهنامه معروف چاپ مسکو به کوشش شرق شناسان شوروی در 9 جلد در اختیار علاقه مندان گرفت.سرپرست گروه تحقیق(( ی.ابرتلس )) بوده و همکاران او برای تهیه هر جلد متفاوت بودند که در اینجا نام برده میشوند:ل.گوزلیان-او.اسمیرنوا-عبدالحسین نوشین-م.عثمانوف-عطاهرجانوف-ر.علی یف و ع آذر.دو جلد اول در زمان برتلس و جلدهای بعدی پس از مرگ او به چاپ رسید.در این تصحیح برای نخستین بار از نسخه های کهن تر استفاده شده است و نسخه موزه بریتانیا در بالاترین جای اهمیت قرار داشته.محققان ترجمه عربی  محمد بُنداری اصفهانی که در قرن هفتم از شاهنامه انجام شده است مد نظر داشته اند(نسخه مورد استفاده بُنداری در قرن هفتم بسیار کهنتز از زمان ترجمه بوده و حتی ترجمه عربی آن از شاهنامه کمک کننده و دارای اهمیت است برای اجتناب از طولانی شدن بحث از ذکر ترجمه عربی بنداری از شاهنامه پرهیز شد).تعداد بیتها در چاپ مسکو 49626 بیت است که از چاپ مول 3000 بیت کمتر و از شاهنامه مکن 6500 بیت کمتر دارد و گروه پژوهشی موفق شده این تعداد بیت الحاقی(نسبت به چاپهایی که گفته شد) را شناسایی و از شاهنامه حذف کند.

شاهنامه ویراسته مصطفی جیحونی

در سال 1378 شاهنامه ای به همت مصطفی جیحونی منتشر شد و من در شرحی که ارائه کردم از توضیحات این مرد وارسته استفاده برده ام.تصحیح ایشان از شاهنامه که ۱۲ سال و روزی ۱۷ ساعت کار برده است پژوهش برگزیده سال 78 شد و شیوه تصحیح و روشهای استدلالی  آن و گزینش نسخی که مورد استفاده قرار داده اند چنان مفصل و پیچیده است که مجالی نیست آن را در وبلاگ انعکاس دهم.شاهنامه ایشان بسیار برتر و و اصیل تر از شاهنامه چاپ مسکو است.باید توجه داشت که پژوهشگر همیشه باید آخرین ویراستاری از شاهنامه را اساس تحقیق و آگاهی خود قرار دهد.وقتی شاهنامه ژول مول عرضه می شود شاهنامه مَکَن نباید معیار ارزیابی باشد و وقتی شاهنامه چاپ مسکو منتشر می شود که حاصل کار گروهی شرق شناس است شاهنامه ژول مول به کناری می رود.همیشه باید روز آمدترین تصحیح را مد نظر داشت.

 

شاهنامه خالقی تحولی عظیم در امر شاهنامه پژوهی

دکتر جلال خالقی مطلق مردی است که بعد از فردوسی هیچ کس به اندازه او در تهیه شاهنامه رنج نبرده است.36 سال از شروع تصحیح شاهنامه توسط ایشان و همکارانشان می گذرد  و هنوز کار پایان نیافته است.جلال خالقی مطلق که در کشور آلمان به تدریس دانشگاه اشتغال دارد برای تصحیح شاهنامه چهل و شش نسخه را از نظرگذرانده و سنجیده است.تعدادی را به عنوان دستنویس اصلی و تعداد دیگر را به عنوان دستنویس غیر اصلی نامگذاری کرده است.به نقل از مصاحبه ای که ایشان با خبرگزاری میراث فرهنگی انجام داده اند مطالب را ادامه میدهم.

زمانی بیشتر از سرودن شاهنامه برای تصحیح آن

دكتر جلال خالقي مطلق يكي از مصصحان شاهنامه است كه بيش از 36 سال است كه وقت خود را براي تصحيح شاهنامه  گذاشته است. اين شاهنامه كه تا كنون شش دفتر آن منتشر شده است و دو جلد ديگر نيز به همراه حواشي و واژه نامه به زودي منتشر  مي‌شود.  

وي در مورد تصحيح شاهنامه معتقد است: شيوه كار ما اين بوده كه در ابتدا چهل و پنج دستنويس شاهنامه را بررسي كرديم. اين دست نويس ها كه از قرون نهم دهم هجري باقي مانده است. در ميان اين چهل پنج نسخه، پانزده نسخه‌اي كه به تشخيص ما بهترين بوده انتخاب شده‌اند. كار را با استفاده از آنها به اضافه ترجمه عربي بنداري شروع كرديم.  تفاوت اين شيوه تصحيح در اين است كه ما ابتدا دست نويس هاي شاهنامه را بررسي كرديم و به طور اتفاقي يكي از آنها را انتخاب نكرديم. اين انتخاب خودش ده سال زمان برد. بررسي نسخه هايي بر طبق محك‌هاي بررسي كرديم كه ببينم اعتبار دارد يا نه و بعد پانزده نسخه را از ميان اين نسخه ها برگزيديم.

وي  مزيت ديگري كه در اين تصحيح وجود دارد را در اين مي داند كه : اختلاف نسخه ها را به صورت كامل حتي اختلاف املا را مورد بررسي داديم و در حواشي نوشتيم. هيچ اختلافي را جدا و به دور نيانداختيم تامنتقدان بتوانند از طريق حواشي اين اختلافات را بررسي كنند. من در پيشگفتار اين تصيح نوشته بودم كه ما روشي  رسيديم كه تصحيح بدون حواشي منتشر كنيم. ما 36 سال وقت صرف كرديم. بيشتر از آن چيزي كه فردوسي صرف كرده بود . البته اگر زمان صرف شده توسط من و همكارانم  محاسبه شود به دوبرار دو برابر زماني مي‌رسيم كه فردوسي به  شاهنامه  پرداخته است. 

وي درباره جمع آوري اين نسخه ها مي‌گويد:نسخه هاي شاهنامه خيلي پراكنده  و امكان دسترسي به آن ها مشكل است. برخي از اين نسخه‌ها در كتابخانه هاي شخصي بود. ناچار بوديم ميكروفيلم اين نسخه ها تهيه و آن را چاپ كنيم. در نتيجه ما اين ها را سفارش مي داديم. پول هنگفتي براي اين ميكروفيلم ها از جيب خودم دادم. مدت ها نامه پراكني  كرديم . برخي از نسخه ها را هم از طريق دانشگاه به دست آورديم.

در اين بررسي خالقي مطلق  ابيات الحاقي ، چگونگي تحول زبان فارسي را در نظر گرفتن و بعضي واژه هاي اصيل كهن و شيوه فردوسي را در نسخه ها به عنوان مدل و الگو قرارداده و نسخه ها براساس آن ها بررسي و مقابله شده است: اگر پنجاه نكته اي كه مورد قبول ما بوده نسخه‌اي بوده كه هيچكدام از اين خصوصيات را نداشته است. يا يكي دو مورد داشته و اين نشان مي‌داده كه اين نسخه درجه اعتبارش چقدر است. يا اين كه بخشي از اين نسخه و اين روشي بوده براي اعتبار نسخه ها به كار رفته است.

خالقي مطلق  تاريخ نسخه ها  را مسئله ديگري براي صحت و سقم يك نسخه مي‌داند: تاريخ نسخه ها كافي نيست. ممكن است كه يك نسخه اي كه جوان تر است از روي نسخه اي كار شده باشد كه تاريخ كهن تري دارد و ارزش بالاتري داشته باشد. منتهي نسخه‌هايي كه تاريخشان كهن است از يك اعتبار نسبي برخوردار مي‌شو.ند و احتمالا كمتر تحريف شده اند. اما اين اعتبار مطلق نيست .

 كهن‌ترين نسخه‌اي كه براي تصحيح اين شاهنامه مورد مقابله قرار گرفت نسخه كتابخانه فلورانس بود: كهن ترين نسخه شاهنامه نسخه كتابخانه ملي فلورانس است.  مورخ 614 هـ.ق است كه فقط نيمه اول شاهنامه را در بر دارد ولي كهن‌ترين نسخه كامل شاهنامه, نسخه 675 هـ.ق محفوظ در موزه بريتانيا در لندن است. در فاصله سرودن شاهنامه و كهن‌ترين نسخه كامل بيش از دو قرن فاصله است و در اين فاصله هيچ نسخه‌اي به دست ما نرسيده  ترجمه بنداري پنج شش سالي بعد از اين ها آماده شده است و نسخه اي كه اساس ترجمه بنداري بوده كهن تر از نسخه فلورانس بوده است. منتهي ترجمه بنداري  هميشه كمك نمي‌كند ،چون ترجمه لفظ به لفظ نيست. بلكه گاهي به اختصار ابياتي را مي اندازد. ترجمه بنداري چند نسخه دارد كه در برلين است. كه  در سال ها پيش  در آلمان چاپ هم شد پس  نيازي به نسخه خطي نداشتيم.

وي در مورد اهميت اين تصحيح معتقد است:  تصحيح شاهنامه  دو مرحله دارد. يكي مسئله متن آماده شده است، كه من به عنوان كسي روي آن كار كرده ام نمي‌توانم نظري بدهم.  منتقدان بايد به آن پاسخ دهند. آن ها بايد مقايسه كنند و ببنيد ما به متن كهن تري رسيديم يا نه. اما مورد نوع تصحيح و حواشي شاهنامه است  و سيستمي كه براي ثبت نسخه بدل ها شده ، به جرات مي توانم بگويم براي نخستين بار  در ايران  انجام شده است. اين شيوه تصحيح نه در مورد شاهنامه كه در مورد هيچ اثر ديگري نبوده است. شيوه علمي كه بسيار مهم بوده است .

یادی از فریتز ولف

شادروان فریتز ولف Fritz Wolf دانشمند زبان شناس آلمانی است که حدود بیست و پنج سال از عمر خود را صرف تنظیم فهرست و فرهنگی از شاهنامه کرد.به گونه ای که هر کلمه که طبق چاپهای مول و  مَکَن و فوللِرس در شاهنامه آمده باشد.در این فرهنگ با معنای آن به زبان آلمانی مندرج است.هنوز این کتاب عظیم هزار صفحه ای تنها مرجع دست یابی به بیتی از شاهنامه با داشتن یک کلمه از آن بیت می باشد.ولف به سبب یهودی بودن گرفتار جهل نژاد گرایی نازیسم شده و ناپدید و محتملا  کشته شد.یادش گرامی باد.

 

حتما حدس زده اید که بعد از بیان این مطالب که هنوز به پایان نرسیده چگونه روش شاهنامه شناسی خانم ایگدر را افشا خواهیم کرد.بله ایشان اساس نقد و تازش خود به فردوسی را بر ابیات الحاقی و با اتکا بر نسخه ای قرار داده اند (چاپ سنگی بمبئی !)که حتی از شاهنامه چاپ مَکَن در سال - 1829 - 500 بیت الحاقی بیشتر دارد !!

در قسمت بعدی نوشته ایشان همراه با ابیات الحاقی که همراه خود دارد نوشته و نقد میکنیم متاسفانه اینبار چنان نوشته طولانی شد چنین فرصتی را از ما گرفت امیدوارم دوستان با شکیبایی این توضیحات را خوانده باشند....

(ادامه دارد)

 

 

بخش سه)

 

مقدمه

در دو قسمت گذشته در پی نقد مقاله سولماز ایگدر از نویسندگان نشریه اینترنتی کانون زنان ایران کوشیدیم شاهنامه فردوسی و منابعش را معرفی کرده و تقسیم بندی های آن را شرح دهیم.با توضیح نمونه هایی از قسمت اسطوره ای و کهن شاهنامه بحث را پی گرفتیم و در قسمت دوم نقد خود به شاهنامه و زبان پهلوی-نسخه شناسی آن و ابیات الحاقی و چاپهای  متعدد شاهنامه اشاره داشتیم.از توضیح این مطالب با وجود تفصیلشان ناگزیر بودیم تا دوستان در این قسمت با پرسشهای کمتری روبرو شوند و مطلب بهتر درک شود.بعد از توضیحاتی که در قسمتهای پیشین ارائه کردیم ادامه نوشته های خانم ایگدر را نوشته و نقد خود را ادامه میدهیم.

به بقیه مطالبی که خانم ایگدر تقریر کرده اند توجه کنید:

هنر زن همین باشد که نشیند و زاید شیران نر

چو فرزند شایسته آمد پدید

زمهر زنان دل بباید برید

پس از این سه زن،حضور زنان در شاهنامه پرتعدادتر می شود اما نه پررنگ تر یا پر تاثیرتر

به اختر کسی دان که دخترش نیست

چو دختر بود روشن اخترش نیست

تولد دختر در شاهنامه امری ناخجسته است،مردان شاهنامه که صاحب دختر می شوند مانند مهرداد کابلی یا پادشاه یمن از این امر شرمسار و ناخشنودند

بد از من که هرگز مبادم نشان

که ماده شد از تخم فره کیان

و یا دختر را تنها به امید شوهر دادن پرورش می دادند.برای مثال ایرج دختر خود را که نامی در شاهنامه ندارد پرورش داد تا با پشنگ ازدواج کند و منوچهر را بزاید.

چو ناسفته گوهر دخترش بود

نبودش پسر دختر افسرش بود

تعداد این زنان بی نام در شاهنامه کم نیست.زنانی که گاه پایگاه اجتماعی و خانوادگی بالایی نیز دارند ولی بدون نام هستند.از جمله مادر سیاوش و همسر کاووس شاه ،ملکه بدون نام ایران،آنچه از این زن در شاهنامه گفته شده تنها تبار اوست و بس.

بدو گفت من خویش گرسیوزم

به شاه آفریدون کشد پروزم

یکی از معیارهای آزادی و اعتبار اجتماعی زنان در یک جامعه آزادی زنان در رفت و آمد در سطح شهر(خروج از اندرونی منازل)و شرکت در اجتماعات است.

در شاهنامه فردوسی آن جا که سخن از زنان می رود،آنان تنها در نقش مادر،دختر،معشوق یا همسر هستند و هرگز نقشی جدا از وابستگان مرد خود ندارند.این زنان اندرون نشین که معمولا به ایشان صفت پوشیده روی و پوشیده موی اطلاق می شود کمتر از اندرونی قصرها خارج می شوند و کمتر مورد مشورت مردان قرار می گیرند.

چه آموزم به شبستان شاه

به دانش زنان کی نمایند راه

 

دل زن همان دیو را هست جای

زگفتار  باشند  جوینده  رای

آنچنان تبار اصیل و خون پاک در شاهنامه فردوسی حاصل از پدر است که در مورد شخصیت های ناپاک حتی مردان ناپاک شتاهنامه گناه این کج اندیشی را به گردن مادر می اندازند.

اگر در نهانی سخن دیگر است

پژوهنده راز با مادر است

اگر ضحاک بدکردار است،باید در مورد مادرش تحقیق کرد و در نهایت در شاهنامه فردوسی حکم به ناپاک بودن زنان داده می شود.

زن و اژدها هردو در خاک به

جهان پاک از این دو ناپاک به

پی نوشت:تمام ابیات از کتاب شاهنامه به تصحیح محمد رمضانی و چاپ موسسه خاور برداشت شده است.

 

در اینجا خانم ایگدر سه نکته را در نقد خود رعایت میکنند:1- به منبع شاهنامه کاری ندارند و سخنان را از زبان فردوسی و نه از شخصیتها بیان میکنند2-ابیات الحاقی را از اصیل تفکیک نمی کنند و ابیاتی که سروده فردوسی نیستند به او نسبت می دهند.3- بدون توجه به نظم و سیر داستان قطعه ای را جدا کرده و پس از ندیده گرفتن وقایع و ابیات قبل و بعد آن نتیجه گیری میکنند در حقیقت بیت مورد نظر را در متن داستان نمی سنجند ما هر سه وجه روش ایشان  را که به نظر بنده کاملا تعمدی بوده است مورد بررسی قرار میدهیم.ابتدا از ابیات الحاقی که ایشان نقل کرده اند آغاز می کنیم.

به اختر كس آن دان كه دخترش نيست
چو دختر بود روشن  اخترش  نيست

اين بيت از ميان 15 دستنويس مبناي تصحيح دکتر خالقي که شاهنامه ویراسته ایشان تا به امروز معتبرترین ویرایش از شاهنامه شناخته شده و صحبت آن در قسمت پیشین رفت دیده نمی شود و در دو نسخه قاهره (741 هجری) و استانبول 2( 931) نیامده است و  به تشخيص مصححان شوروي (شاهنامه چاپ مسکو )مشكوك و به تشخيص دکتر  خالقي الحاقي است.

تولد دختر در شاهنامه امری ناخجسته است،مردان شاهنامه که صاحب دختر می شوند مانند مهرداد کابلی یا پادشاه یمن از این امر شرمسار و ناخشنودند

بد از من که هرگز مبادم نشان

که ماده شد از تخم فره کیان

این بیت مربوط به داستان خواستگاری از دختران شاه یمن برای سه پسر فریدون است.جالب است که در اینجا خانم ایگدر از سه  روش ناقدانه خود هم زمان بهره می برند.اینکه از پیشینه داستان هیچ صحبتی نمی شود.و بیت الحاقی به عنوان سخن فردوسی معیار قرار می گیرد

هنگامی که نماینده فریدون خواستگاری پسران فریدون از سه دختر شاه یمن را مطرح میکند.فرمانروای یمن افسرده و غمگین می شود

پیامش چو بشنید شاه یمن    بپژمرد چون   زآب کنده،سمن

شاه یمن هنگامی که پیام فریدون را شنید،مانند یاسمن که از آب به دور مانده باشد،خشک و پژمرده شد.

همی گفت گر پیش بالین من    نبیند سه ماه،این جهان بین من

گفت که اگر در کنار بالشم،سه دختر زیبا رویم را نبینم

مرا روز روشن بود تاره شب      بباید گشادن به پاسخ دو لب

روز روشن برای من،همچون شب تاریک خواهد شد،باید در این باره پاسخی سنجیده دهم

و هنگامی که سران کشورش را برای مشورت پیش می خواند در مورد دخترانش چنین می گوید:

که ما را به گیتی زپیوند خویش    سه شمع است روشن به دیدار پیش

گفت که از همه جهان،سه دختر حاصل زناشویی من است،که در برابر چشمانم همچون سه شمع تابناکند.

در نهایت و در ادامه داستان وقتی پسران فریدون بر خلاف میل او با دخترانش ازدواج می کنند شاه یمن از ناراحتی میگوید:

از کینه به دل گفت شاه یمن     که از آفریدون بد آمد به من

بد از من که هرگز مبادم میان      که ماده شد از تخم نرٌه کیان

شاه یمن با خشم به خود گفت :از فریدون به من زیان رسید

نه زیان از خود من است-که ای کاش هرگز زنده نبودم(نسلی از من نمیماند)چرا که نصیب من از نژاد شاهان جنگاور،دختر بوده است.

دوستان عزیز توجه دارند که خانم ایگدر اجر و منزلتی که شاه یمن برای دختران خود قائل است بیان نکرده و یکمرتبه به سراغ بیت دلخواه می آیند اما غافل از این هستند که این دو بیت که نوشته شد اصیل نبوده و به تشخیص مصححان شاهنامه چاپ مسکو مشکوک و به تشخیص دکتر خالقی الحاقی هستند و در شاهنامه معتبر ایشان دیده نمی شوند...در ضمن اگر هم این ابیات الحاقی نبودند که قطعا هستند هیچ نکوهشی متوجه فردوسی نبود..این شاه یمن است که از دختر داشتن خود گلایه میکند و نه فردوسی ...

و یا دختر را تنها به امید شوهر دادن پرورش می دادند.برای مثال ایرج دختر خود را که نامی در شاهنامه ندارد پرورش داد تا با پشنگ ازدواج کند و منوچهر را بزاید.

چو ناسفته گوهر دخترش بود

نبودش پسر دختر افسرش بود

در اینجا باز معانی نمادین و اسطوره ای توسط خانم ایگدر تشخیص داده نمی شوند.ایرج و سلم و تور سه فرزند فریدون بودند که جهان میان آن سه تقسیم شد.در اوستا سخن از اقوام ایرانی ، تورانی و سلمی می رود که به ترتیب چنین است.Sairima-Turiya-Ariya .بعدها ایرج و سلم و تور، که نامشان از این سه قوم گرفته شده است،به عنوان فرزندان فریدون پایه گذار سه کشور ایران و توران و روم شناخته شدند و ماوراء جیحون یا آمو دریا،توران دانسته شده است.این سه قبیله به احتمال در اعصار پیش از تاریخ همسایه و شاید هم نژاد بوده اند.نام سه پسر فریدون در پهلوی چنین است eriz ایرج، sarm سلم، tuz توز

در اوستا یک بار از منوچهر یاد شده است.در کتاب پهلوی بندهش(بنیاد آفرینش) منوچهر چندین نسل از ایرج فاصله دارد که در شاهنامه نوه ایرج است.همان شاه ایزدان و مفاهیم اسطوره ای که در قسمت نخست توضیح دادیم و وقتی در ظاهر و پوسته داستانها باقی بمانیم و از زوایای دیگر به آنها نگاه نکنیم نا بجا و نادرست قضاوت میکنیم.نظیر همان نتیجه گیری که برای فریدون ارائه شده بود در اینجا هم قابل مشاهده است(رجوع شود به قسمت اول این نوشتار)

دوست دارم توصیفاتی که از دختر ایرج در شاهنامه به دست ما رسیده بنویسم اما جایگاه مناسبتر این توصیف در قسمت آینده این سلسله مباحث است.جایی که فعالین مدنی ما به ستایش عرب جاهلی از زن مباهات کرده اند..و به فرهنگ ملی خود از این بابت خرده گرفته اند.

 چو ناسفته گوهر دخترش بود

نبودش پسر دختر افسرش بود

این بیت مربوط به خواستگاری از دختران شاه یمن برای پسران فریدون است  و فریدون در وصف پادشاه یمن و دخترانش اینطور می گوید

چنین گفت کاین شهریار  یمن             سر انجمن سرو سایه فکن

چو ناسفته گوهر سه دخترش بود      نبودش پسر دختر افسرش بود

فریدون این گونه گفت که ای شاه یمن،بزرگ مردم ،سرو (نام پادشاه یمن سرو بود) که سایه حمایتش بر مردم گسترده است.

به جای پسر سه دختر دوشیزه به مانند گوهر دست نخورده دارد که تاج سر او هستند

شما در این بیت معنی زن ستیزانه ای می بینید؟؟؟اگر می بینید برای بنده هم توضیح دهید!

تعداد این زنان بی نام در شاهنامه کم نیست.زنانی که گاه پایگاه اجتماعی و خانوادگی بالایی نیز دارند ولی بدون نام هستند.از جمله مادر سیاوش و همسر کاووس شاه ،ملکه بدون نام ایران،آنچه از این زن در شاهنامه گفته شده تنها تبار اوست و بس.

بدو گفت من خویش گرسیوزم

به شاه آفریدون کشد پروزم

یکی از معیارهای آزادی و اعتبار اجتماعی زنان در یک جامعه؛،آزادی زنان در رفت و آمد در سطح شهر(خروج از اندرونی منازل)و شرکت در اجتماعات است.

در شاهنامه فردوسی آن جا که سخن از زنان می رود،آنان تنها در نقش مادر،دختر،معشوق یا همسر هستند و هرگز نقشی جدا از وابستگان مرد خود ندارند.این زنان اندرون نشین که معمولا به ایشان صفت پوشیده روی و پوشیده موی اطلاق می شود کمتر از اندرونی قصرها خارج می شوند و کمتر مورد مشورت مردان قرار می گیرند.

چه آموزم به شبستان شاه

به دانش زنان کی نمایند راه

خانم ایگدر از زنان بی نام در شاهنامه صحبت میکنند و از زنان نامدار شاهنامه سخنی به میان نمی آورند.اما بنده چند نمونه را برای شما بازگو میکنم.

گرد آفرید زن دلاور ایرانی و همسر (( هجیر )) که در پی یورش سهراب و سپاهیان تورانی به دژ سپید و اسیر شدن همسرش به دست سهراب سخت خشمگین شد و زره و لباس رزم پوشید و با سهراب دلیرانه و تن به تن  جنگید.و زمانی که موهایش از زیر کلاهخود نمایان شد سهراب دریافت که او زن است و فریفته و عاشقش شد..اما گرد آفرید که نمیدانست این جوان سهراب پسر رستم است باتدبیر از دست او رست و از پشت بام دژ به سهراب خندید که ایرانیان همسر تورانیان نمی شوند

بپوشید درع سواران به جنگ      نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره          بزد بر سرتر مرگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر       کمر بر میان بادپایی به زیر

کمان را به زه کرد و بگشاد بر     نبد مرغ را پیش تیرش گذر

به سهراب بر تیر باران گرفت      چپ و راست جنگ سواران گرفت

از جمله زنان بی نام دیگر شاهنامه!!همای چهر زاد است که در شاهنامه به سلطنت ایران می رسد.

پوران دخت و آذرمیدخت هم از زنان بی نام !!دیگر شاهنامه و تاریخ ایران هستند که هردو به سلطنت ایران رسیدند.

كيكاوس به سفارش سوداوه از سياوش مي‌خواهد كه به شبستان او در ميان زنان رود. سياوش به پدر مي‌گويد:
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان كي نمايند راه

این بیت در تصحیحات معتبر شاهنامه وجود دارد و سروده فردوسی است.اما دوستان این سیاوش است که اینگونه می گوید و نه فردوسی.در حقیقت این دیدگاه منفی شخصیت داستان نسبت به زن است. برای روشن شدن موضوع مثالی میاورم.

داستان انوشزاد با انوشیروان

انوشزاد یکی از پسران انوشیروان از زنی مسیحی بود که او نیز همچون مادرش،آیین مسیحیت را انتخاب کرد و این برخلاف آیین پدر و دین رسمی کشور بود.از این رو انوشیروان دستور داد او را به حالت بازداشت  در جندیشاپور خوزستان در کاخی نگهداری کنند.زمانی که انوشیروان از جنگ با روم باز می گشت به سختی بیمار شد و اینطور بر سر زبانها افتاد که درگذشته است.انوشزاد با شنیدن این خبر خوشحال شد و موفق شد عده ای از سپاهیان را با خود همراه کند و از کاخ بیرون رود.زندانها را هم گشود و زندانیان را آزاد کرد و مسیحیان بسیاری به دور او جمع شدند.مادرش هم اموال بسیاری که انوشیروان به او داده بود برای انوشزاد فرستاد و انوشزاد توانست یک سپاه سی هزار نفره جمع آوری کند.نامه حمایت آمیزی هم از قیصر روم دریافت کرد.خبر این شورش به پایتخت(مدائن)  و سپس به انوشیروان رسید.انوشیروان هم به رام برزین نگهبان مداین دستور داد ابتدا با انوشزاد به ملایمت برخورد کند و سعی کند با نصیحت او را منصرف کند و در غیر اینصورت او را از میان بردارد.در این جا ابیاتی را می آورم که یکی از پهلوانان سپاه رام برزین به اسم پیروز، انوشزاد را به دلیل گراییدن به مسیحیت و شورش سرزنش میکند و به توبه و بازگشت اندرز می دهد و در قسمتی دیگر انوشزاد سخنان او را پاسخ می گوید
خروشید  کای  نامور  نوش زاد          سرت را که پیچد چندین ز داد؟

بگشتی   ز    دین     کیومرٌِثی          هم از ره هوشنگ و طهمورثی

مسیح فریبنده خود کشته شد         چو از دین یزدان سرش گشته شد

ز دین آوران دین آن کس مجوی         که  او  کار  خود  ندانست  روی

اگر   فرٌ   یزدان   بر   او  تافتی          جهود  اندرو  راه  کی  یافتی

 

 

و سپس انوشزاد پاسخ می گوید

چنین  داد  پاسخ  ورا  نوشزاد          که  ای  پیر  فرتوت  سر  پر  زباد

زلشکر چو من زینهاری مخواه           سر  افراز  گُردان و  فرزند  شاه

مرا دین کسری نباید همی             دلم  سوی   مادر  گراید  همی

که دین مسیحاست آیین او             نگردم  من  از  فرٌه   و   دین  او

مسیحای دیندار اگر کشته شد        نه فرٌ جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک یزدان شد آن یاد پاک       بلندی ندید اندرین تیره خاک

 

حال خود قضاوت کنید اگر شخصی پیدا شود و بگوید فردوسی مسیح را فریبنده ای می داند که حتی از جهودان(یهودیان) هم نتوانست خود را نجات دهد و صلاح کار خود را هم نمیدانست درست گفته است یا خیر؟در چند بیت بعدی مسیح دیندار و یاد پاکی خوانده میشود که به سوی خداوند رفته است.این تناقض چگونه توجیه می شود؟ سخنی هم که از زبان سیاوش بیان میشود همین حال را دارد.این سخن شخصیتهای داستان است و نه قضاوت شخصی و سلیقه ای فردوسی حکیم.

دل زن همان دیو را هست جای

زگفتار  باشند  جوینده  رای

این بیت مربوط به زمانی است که رودابه عاشق زال شده است و ابیات پیش  از آن را می نویسم

چو بگرفت جاي خرد آرزوي
دگرگونه‌تر شد به آيين و خوي
چه نيكو سخن گفت آن راي زن
ز مردان مكن ياد در پيش زن
دل زن همان ديو را هست جاي
ز گفتار  باشند  جوينده  راي

دو بيت آخر از ميان 15 دستنوس مبناي تصحيح دکتر خالقي تنها در  هفت نسخه استانبول، قاهره، لنینگراد، قاهره 2، ليدن، پاریس، برلین آمده است. اين دو بيت كه از طريق دستنوس پاریس به چاپ ژول مول شاهنامه پژوه فرانسوی  راه يافته است و  در دستنويسهاي كهن و معتبري چون فلورانس و لندن(مول به آنها دسترسی نداشت) که کهنترین شاهنامه های موجود ما می باشند نيست وطبعاً الحاقي است.
آنچنان تبار اصیل و خون پاک در شاهنامه فردوسی حاصل از پدر است که در مورد شخصیت های ناپاک حتی مردان ناپاک شاهنامه گناه این کج اندیشی را به گردن مادر می اندازند.

اگر در نهانی سخن دیگر است

پژوهنده راز با مادر است

اگر ضحاک بدکردار است،باید در مورد مادرش تحقیق کرد و در نهایت در شاهنامه فردوسی حکم به ناپاک بودن زنان داده می شود.

زن و اژدها هردو در خاک به

جهان پاک از این دو ناپاک به

متاسفانه خانم ایگدر حتی از روش پیشین و پر ایراد خود هم پا را فراتر می گذراند و با تلقین ذهنیت خود و آوردن شواهد ظاهری تلاش میکنند مساله را آنطور که دوست دارند جهت دهند.

اگر در نهانی سخن دیگر است

پژوهنده راز  با  مادر  است

این بیت مربوط می شود به داستان ضحاک و هنگامی که ضحاک با وجود محبت و نوازشی که پدرش مرداس در حق او روا داشته است به اغوای ابلیس او  را به قتل می رساند.

همی پروریدش به ناز و به رنج      بدو بود شاد و بدو داد گنج

به آسایش و به سختی او را پرورش داد،به  وجود او شادمان بود و دارایی اش را نیز به او بخشید

چنان بدگهر شوخ فرزند او     بگشت از ره داد و پیوند او

آن فرزند بد اصل و بی شرم،از راه راستی و خویشی با او روی گرداند

به خون پدر گشت همداستان       ز دانا شنیدم من این داستان

برا کشتن پدر با اهریمن همراه شد،من از دانایی این مثل را شنیدم:

که فرزند بد گر شود نرٌه شیر     به خون پدر هم نباشد دلیر

که حتی فرزند بد اگر هم از شدت جنگاوری و شجاعت همانند نرٌه شیر شود باز نمیتواند گستاخانه به کشتن پدر دست یازد

مگر در نهانش سخن دیگر است  پژوهنده را راز با مادر است

مگر آن که در خفا بحث دیگری مطرح باشد.برای دانا روشن است که راز به مادر بر میگردد.(فرزند نامشروع)

در اینجا فردوسی مثلی را که شنیده بازگو میکند و منظور اینست که فرزند هرچه قدر هم بد باشد به کشتن پدر دست نمی زند مگر اینکه فرزند واقعی او نباشد و پیوند و ریشه ای با او نداشته باشد و در انتساب او به پدر تردید وجود داشته باشد.در اینجا بیشتر نامشروع بودن ضحاک یا به اصطلاح امروز حرامزادگی او مطرح است و نه اینکه صرفا با بیتی زن ستیزانه روبرو باشیم.اگر بتوان برداشت زن ستیزانه از این بیت داشت خانم ایگدر با حذف توالی و ابیات پیشین این بیت را به مسیر دلخواه خود هدایت کرده اند و با شدیدتر جلوه دادن  برداشت زن ستیزی از این بیت وجوه دیگری که ذکر شد(حرامزادگی ضحاک) از نظرخوانندگان دور داشته اند.

زن و اژدها هردو در خاک به

جهان پاک از این دو ناپاک به

در اینجا نویسنده کانون زنان ایرانی حکم نهایی و قطعی خود را صادر میکند و اعلام میدارد که شاهنامه زنان را ناپاک می انگارد.در قسمت آینده چند نمونه از ابیاتی که زنان شاهنامه در آن وصف شده اند خواهیم نوشت تا خود در مورد این حکم خانم ایگدر قضاوت کنید.در پاسخگویی به ابیات الحاقی از بررسی عالمانه استاد ابوالفضل خطیبی بهر فراوان برده ام.ایشان ابیات ضد زن در شاهنامه را در خلال مقاله ای تحلیل کرده اند.ابیاتی که در نوشته خانم ایگدر نامی از آنها نبود و البته ابیاتی هم وجود داشت که در مقاله آقای خطیبی اشاره ای به آنها نشده بود.خوشبختانه توضیح کافی در مورد همین بیت انتهایی که خانم ایگدر بر اساس آن قضاوت نهایی خود را ارائه کردند و جود دارد که با اندکی تصرف و تلخیص به نقل از دکتر خطیبی مینویسم.توجه کنید:

((اين بيت به داستان سايوش (سياوخش)، شاهزاده پاك نهاد ايراني مربوط مي‌شود كه نامادريش سوداوه بدو دل مي‌بازد و او را به سوي خود مي‌خواند؛ اما پس از آنكه با مخالفت سياوش روبرو مي‌شود و از وصل نااميد، نزد شوهرش كيكاوس چنين وانمود مي‌كند كه سياوش قصد دست‌اندازي به او را داشته است. سرانجام به پيشنهاد موبدان سياوش براي اثبات بي‌گناهي خود بايد از آتش بگذرد. هيزم انبوهي گرد مي‌آيد و همه منتظرند كه سياوش از كوه آتش بگذرد:

نهاد هيزم دو كوه بلند
شمارش گذر كرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هر كس بديد
چنين جست بايد بلا را كليد
همي خواست ديدن در راستي
ـ زكار زن آيد همه كاستي
چن اين داستان سر بسر بشنوي
به آيد ترا گر به زن نگروي ـ
(
در برخي از چاپهاي شاهنامه پس از بيتهاي بالا كه بي‌گمان اصلي است  دو بيت زير مي‌آيد:

به گيتي بجز پارسا زن مجوي
زن بدكنش خواري آرد به روي
زن و اژدها هر دو در خاك به
جهان پاك ازين هر دو ناپاك به

بيت آخر در 15 دستنويس از كهن‌ترين و معتبرترين دستنويسهاي شاهنامه4 كه تصحيح جلال خالقي مطلق براساس آنها استوار است، نيست و در چاپهاي معروف ژول مول و مسكو و حتي بروخيم نيز ديده نمي‌شود. پس اين بيت چگونه معروف خاص و عام شده است؟ تا آنجا كه بنده جستجو كرده است،‌ بيت مذكور در چاپ كلكته(شاهنامه فوللرس)و (بمبئ) كه اساس آنها دستنويسهاي متأخر و كم اعتبار شاهنامه بوده، آمده و از همان طريق به برخي از چاپهاي كم‌اعتبارتر ايران مانند شاهنامه چاپ اميربهادر ، شاهنامه‌اي كه انتشارات ايران باستان به يادگار جشن هزارمين سال فردوسي منتشر كرده چاپ محمد رمضاني ،چاپ اميركبير و چاپ دبير سياقي راه يافته است.))

از یاد نبریم که سولماز ایگدر در پی نوشت اشاره کردند: تمام ابیات از کتاب شاهنامه به تصحیح محمد رمضانی و چاپ موسسه خاور برداشت شده است.

بله چاپهای مول و مسکو که پرشمارترین شاهنامه های موجود در بازار را تشکیل داده اند به کنار گذاشته می شوند.شاهنامه تصحیحی مصطفی جیحونی و شاهنامه معتبر و برتر دکتر خالقی مطلق در منابع ایشان جایی ندارد.ایشان باید سراغ شاهنامه ای بروند که در سال 1312 به تصحیح محمد رمضانی و بر اساس چاپ سال 1829 ترنر مکَن به انجام رسیده و حتی با بهره گیری از چاپهای سنگی نامعتبر شاهنامه 500 بیت به شاهنامه چاپ مکَن افزوده است.تا هر بیتی که دوست داشتند در آن بیابند و ظاهرا و برای اقناع افکار عوام و خوانندگان ابیات را به منبعی ارجاع بدهند .لیست چاپهای سنگی شاهنامه در  ایران و هندوستان را که قسمت پیشین وعده کرده بودم می نویسم.این فهرست از کتابشناسی فردوسی نقل می شود چاپهای ثبت نشده فراوان دیگری وجود دارد که در این لیست نیست.

چاپ های سنگی در ایران و هندوستان

1- طبع تهران در 1265-7 قمری (1848-50) میلادی

2- طبع بمبئی در 1265/6 قمری(1849) میلادی

3- طبع تهران در 1267قمری(1850/51)میلادی

4-طبع بمبئی در 1270 قمری(1853/4)میلادی

5-طبع بمبئی در 1272قمری(1855/6)میلادی

6-طبع تبریز در 1275 قمری(1857/8)میلادی

7-طبع بمبئی در 1276 قمری(1859/60)میلادی

8-طبع؟در 1286/7 قمری(1870)میلادی

9-طبع کانپور در 1290/1 قمری (1874)میلادی

10طبع بمبئی در 1300/1 قمری(1833)کیلادی

11-طبع لکهنو در 1301 قمری(1833/4)میلادی

12-طبع بمبئی ئذ 1306-8 قمری(1888-91)میلادی

13-طبع کانپور در در 4 جلد در 1313/14 قمری (1896)میلادی

14-طبع بمبئی در 1315 قمری(1897/8)میلادی

15-طبع بمبئی در 1315/6 قمری(1897)میلادی

16-طبع تبریز در 1316 قمری(1898/9)میلادی

17طبع بمبئی در 1321 قمری(1904/8) میلادی

18طبع طهران در 1322/6 قمری(1904/8)میلادی

19- طبع کانپور در 1326/7قمری(1909)میلادی

این لیست شاهنامه های چاپ سنگی در ایران و هندوستان بود که بنده به آنها دسترسی داشتم.اما بنا بر پی نوشت و اذعان خود خانم ایگدر ایشان از شاهنامه تصحیحی محمد رمضانی استفاده کرده اند.ببیینیم شاهنامه محمد رمضانی چه مشخصاتی دارد.

شاهنامه مرحوم محمد رمضانی در سال 1312 با حروف سربی در ایران به چاپ رسید.در سرآغاز کتاب نوشته شده است: (( با مقابله شش نسخه چاپ های ترنر،ماکان (مَکَن) و مهل(مول) و وولرس و حاجی عبدالصمد و اولیا سمیع و یک نسخه خطی بسیار کهنه و قدیمی.))این چاپ حدود 500 بیت نسبت به چاپ مَکَن افزودگی دارد که ظاهرا از چاپ های سنگی اضافه شده است.در حقیقت مرحوم رمضانی به جای مقایسه نسخه ها و حذف ابیات الحاقی ابیات را اضافه کرده است.....جالب اینجاست که نویسنده ما از شاهنامه چاپ مسکو که پرشمار در دسترس است دوری می جوید.شاهنامه مول هم که منتشر شده و در اختیار است نظر ایشان را به خوبی تامین نمیکند.اشعاری که ایشان به شیوه خود در پی آن هستند در همین تصحیح (محمد رمضانی) از شاهنامه و وارداتی از چاپهای سنگی!یافته می شود و اینگونه است که بدگمانی ما نسبت به نیات ایشان بیشتر می شود و شواهدی هم در همان نشریه اینترنتی وجود دارد که سوءظن را عمیقتر می سازد.به دوستان وعده میکنم که همه موارد را بررسی کنیم.به سفسطه های دیگر در رابطه با فردوسی بپردازیم و حقیقت را نشان دهیم.قسمتهای آینده نکات بسیار جالبتری از همین به اصطلاح کانون زنان ایرانی خواهید دید.ابیات ضد زن دیگری هم وجود  دارد که خانم ایگدر اشاره نکردند و ما هم بحث نکردیم اما از آنجا که خود بسیاری از بهانه گیران را دیده ام که این بیت را دستاویز هتاکی های خود قرار میدهند آن را می نویسم.باز هم از مقاله ارزشمند ابوالفضل خطیبی کمک می گیرم داستان مربوط به شورش انوشزاد و انوشیروان است که شرح آن پیشتر گفته شد....

((انوشيروان به مرزبان مدائن مي‌گويد: تو اين شورش را جدي مگير كه چيزي جز گزاف‌كاريهاي جهان نيست و آن را به اين درازي كه گمان مي‌كني مدان (شورش چونان باد به شتاب مي‌آيد و زماني نخواهد شد كه فرو مي‌نشيند

) زنان را ستايي سگان را ستاي
كه يك سگ به از صد زن پارساي

اين بيت زن‌ستيزانه و سخت سخيف به نام فردوسي در امثال و حكم دهخدا ضبط شده، ولي نگارنده آن را در هيچ يك ازچاپهاي شاهنامه نيافته است.
چنانچه اين بيت در شاهنامه‌‌اي هم يافت شود، آشكارا پيداست كه جعلي است.
از ديگردلايل الحاقي بودن بیتهايي كه در اين بخش نقل شد، اين است كه چنانچه آنها را از متن حذف كنيم، خللي در سير ماجراها و معني پديد نخواهد آمد. البته ممكن است بيت يا بيتهايي اصلي را نيز از شاهنامه حذف كنيم و خللي در روند داستان و معني متن ظاهر نشود، ولي اين نكته را بايد به خاطر داشت كه شرط اوليه و اساسي اصلي‌ بودن بيتي اين است كه دستنويسها تا چه حد از آن پشتيباني مي‌كنند. حال آنكه بيتهاي منقول در اين بخش نه از تأييد كافي دستنويسها برخوردارند و نه غالب آنها به لحاظ شعري استوار و بعضاً با شعر پرمايه و سخته فردوسي فرسنگها فاصله دارند.
انگيزه اصلي كاتبان در ذوق آزمايي وسرودن بيتهاي الحاقي اين است كه گمان مي‌كنند شاعر در پاره‌اي مواضع به اندازه كافي ماجراها راشرح و بسط نداده است. خواننده با نگاهي گذرا به آنچه پيشتر آمد، اين نكته را نيك درمي‌يابد. مثلاً در قسمت يكم، فردوسي پس از شرح دسيسه‌هاي متعدد سوداوه با انتقادي نسبتاً ملايم به خواننده خود گوشزد مي‌كند كه به آيد ترا گر به زن نگروي، كه قطعاْ نابكاريهاي متعدد سوداوه منشأ صدور چنين حكم كلي از سوي شاعر است، ولي به واقع فردوسي مي‌‌خواهد بگويد كه نبايد مرداني چون كيكاوس تسليم بي‌چون و چراي دسيسه‌هاي نابكارانه زناني چون سوداوه شوند. در اينجا كاتبي خوش ذوق اين سخن شاعر را ناكافي دانسته و خود پا به ميدان سخنوري گذاشته و با سرودن بيتهايي تند و تيز و سخيف، انتقادي ملايم را به سخناني گزنده و زهرآگين در حق زنان تبديل كرده و به گمان خود حق مطلب را ادا كرده و حق زنان را كف دستشان گذاشته است! در نمونه 6، فردوسي از زبان افراسياب مي‌گويد: اگر كسي دختر داشته باشد، ولو تاجدار باشد، بداختر بود، ولي كاتب اين طعن را به جنس زن كافي ندانسته و با بيتي سست مايه گفته است: هم بداختر است و هم بهتر از كور خواستگار نمي‌يابد!))

فقط یک بیت در نوشته خانم ایگدر وجود دارد که متاسفانه نتوانستم جای آن را در شاهنامه پیدا کنم از دوستان اگر کسی میتواند به من یاری برساند تا این بیت هم بررسی شود.

هنر زن همین باشد که نشیند و زاید شیران نر

این مقاله زمانی در وبلاگ انتشار می یا بد که اینجانب در سفر هستم و برادرم به نیابت از من مقاله را در وبلاگ انتشار میدهند.غرض این بوده که  وقفه ای در ارائه مباحث به وجود نیاید و شرمنده دوستان نشوم. پیامهایی که برای من می نویسید نشان از توجه و و لطف شماست.به محض بازگشت پیامها را پاسخ خواهم گفت. از این سلسله مقالات ما هنوز دو قسمت دیگر در پیش داریم.باید نیات این افراد و سرچشمه های فکری آنها را بررسی کنیم شاد و پیروز باشید

(ادامه دارد)

 

بخش چهار)

 

مقدمه

در سه قسمت گذشته (بخش آغازین-بخش دوم-بخش سوم)در پی نقد مقاله سولماز ایگدر از نویسندگان نشریه اینترنتی کانون زنان ایران کوشیدیم شاهنامه فردوسی و منابعش را معرفی کرده و تقسیم بندی های آن را شرح دهیم.با توضیح نمونه هایی از قسمت اسطوره ای و کهن شاهنامه بحث را پی گرفتیم و در قسمت دوم نقد خود به شاهنامه و زبان پهلوی-نسخه شناسی آن و ابیات الحاقی و چاپهای  متعدد شاهنامه اشاره داشتیم.در قسمت سوم با  بازنویسی ابیاتی که نویسنده نشریه اینترنتی کانون زنان ایران به واسطه آنها به فردوسی تاخت آورده بود به روشنی نشان دادیم که این ابیات چگونه و از چه منابعی انتخاب شده اند،در کجا به اشتباه  برداشت ویژه ای القاء شده است و در کجا مغرضانه توالی داستان و ابیات نادیده گرفته شده و قطعات الحاقی سخن اصیل فردوسی فرض شده است.شواهد نشان میداد که چنین نگارشی کاملا هدفمند و با مقاصد خاص بوده و این گمان هنگامی تقویت شد که اندکی بعد( در همان سال 85)گزارش جالب توجهی به قلم خانم مهرزاد غنی پور در سایت نشریه اینترنتی  کانون زنان ایران منتشر شد که در آن به صورت مستقیم و غیر مستقیم از نقش و جایگاه زن عرب جاهلی ستایش و به صورت ناشیانه ای جایگاه اسف بار زن در جامعه عرب پیش از اسلام ماله کشی شده است.جای پرسش و توجه است که دست اندرکاران این نشریه که در میان اشعار فردوسی به دنبال معیارهای امروزی بودند یکی از معیارهای آزادی و اعتبار اجتماعی زنان در یک جامعه آزادی زنان در رفت و آمد در سطح شهر(خروج از اندرونی منازل)و شرکت در اجتماعات است چگونه در این گزارش خود چشم بر جایگاه غیر انسانی زن عرب جاهلی بسته اند؟؟البته در خلال همین گزارش باز هم به فرهنگ ایرانی نیشی می زنند تا رسالت ضد ایرانی خود را از یاد نبرده باشند.برای اینکه عمق حسن نیت و بی طرفی و  همینطور دیدگاه ناقدانه این افراد را بهتر به تصویر بکشیم این گزارش را هم نقد مختصری می کنم و سپس به ریشه یابی چنین حرکات موزیانه ای می پردازیم.

کانون زنان ایرانی- مهرزاد غنی پور:بنا بر اشعار جاهلیت و روایات متعدد،زن در دوره جاهلیت عرب سمبل زیبایی و آرامش دهندگی بوده و اعراب به این جنبه توجه داشته اند.

 

بنا بر اشعار جاهلیت و روایات متعدد،زن در دوره جاهلیت عرب سمبل زیبایی و آرامش دهندگی بوده و اعراب به این جنبه توجه داشته اند.

این را محمد جعفری هرندی مدرس فقه و حقوق اسلامی چند روز پیش در جلسه بررسی نگاه اجتماعی اعراب به زن در انجمن زنان پژوهشگر تاریخ می گوید و می افزاید:بر خلاف آنچه تصور می شود عرب ها مردمان عاقلی بوده اند.آنها زمانی که میخواهند محمد را از سر راه خود بردارند با یکدیگر رایزنی میکنند و برای متشنج نشدن جامعه کم آسیب ترین راه را پیدا میکنند.شخص پیامبر نیز همیشه پیش از وحی از عقل خود استفاده میکرد.

به گفته وی از آن جا که عرب جاهلی ارتباط چندانی با ملت های دیگر نداشته،جاهلیت تاریخ روشنی ندارد و در بررسی نگاه عرب به زن با توجه به تعلق عرب ناچاریم به منابعی چون قرآن،شعر جاهلیت،سنت پیامبر و روایات رجوع کنیم.

هرندی در ادامه می گوید:با بررسی ادبیات عرب در می یابیم که سه چیز در نزد عرب جاهلی آرامش بخش بوده:سنگ،آسمان شب و زن.سنگ از این جهت که عرب در سرزمینی زندگی می کند که هیچ گونه گلی نمی روید و سایبانی برای عرب وجود نداشت به همین خاطر عرب جاهلی هم بت پرست شد.دومین منبع آرامش او آسمان شب است که در اشعار عرب نیز همچنان که می بینیم توصیف زیادی از آسمان،ستاره و ماه شده است و سومین مایه آرامش روحی عرب نیز زن بوده است.

به گفته این استاد دانشگاه : ((در فرهنگ ایران شاعر،زن خوب فرمانبر پارسا را زنی می داند که مرد درویش را پادشاه میکند.در این طرز تلقی زن نقش اقتصادی دارد و عاملی برای ثروتمند کردن مرد مرد محسوب می شود اما در ادبیات عرب کمتر دیده می شود که زن به عنوان یک عامل اقتصادی مطرح شده باشد.))

وی درباره این تناقض که عرب ها زنان خود را زنده به گور می کردند،می گوید: ((این قضیه عمومیت نداشته و عرب آرامش دهندگی ای که در طبیعت زن نهاده شده را هیچ گاه فراموش نکرده است.در بررسی قرآن نیز می بینیم که قرآن هیچگاه به مسلمانان توصیه نمی کند که لواط نکنید زیرا اعراب همیشه توجهشان به زن معطوف بوده و لواط در میان آنها وجود نداشته است.

طرز استدلال که به نقل از آقای هرندی در اثبات عاقل بودن اعراب و بت پرست بودنشان آورده شده (که منکر آن نیستیم)بسیارجالب توجه و سست  است اما بنا را بر این داریم که ضمن نقل کامل این گزارش به قسمتهایی بپردازیم که مربوط به زن عرب جاهلی است. دوستان توجه دارند که در این میان کانون زنان ایرانی طعنه خود به شاعر ایرانی و فرهنگ ایرانی را از یاد نبرده است. به گفته این استاد دانشگاه : ((در فرهنگ ایران شاعر،زن خوب فرمانبر پارسا را زنی می داند که مرد درویش را پادشاه میکند.در این طرز تلقی زن نقش اقتصادی دارد و عاملی برای ثروتمند کردن مرد محسوب می شود اما در ادبیات عرب کمتر دیده می شود که زن به عنوان یک عامل اقتصادی مطرح شده باشد.))

اگر ایشان به ناحق زن در فرهنگ ایرانی را به عنوان عامل اقتصادی مطرح می کنند بنده هم به استناد قرآن و روایات و انتخاب منابع خود وضع دهشتناک و سیاه زن عرب جاهلی را تصویر خواهم کرد و نشان میدهم که عموما و در جاهلیت پیش از اسلام  زن عرب چیزی جز طفیلی وجود مرد  و عامل زاد و ولد و اطفاء شهوت نبوده است و در ارث بردن پسر از پدر،همسران متوفی چون اموال به پسر منتقل می شدند.اگر در قرآن هم توصیه ای در رابطه با نهی از  لواط  نیست دلیل نمی شود که این پدیده وجود نداشته است.از زمانی که انسان بر این کره خاکی ظاهر شده و در هر زمان و مکانی که جامعه ای انسانی و جود داشته است در کنار کارکردهای مثبت و پیشرفتهایی که کسب شده  آسیبهایی چون فحشا، لواط، دزدی و قتل و .....کم یا زیاد اتفاق می افتاده ، اتفاق می افتد و تا انسان در این دنیا هست اتفاق خواهد افتاد و این چیزی نیست که احتیاج به توضیح داشته باشد.

وی درباره این تناقض که عرب ها زنان خود را زنده به گور می کردند،می گوید: ((این قضیه عمومیت نداشته و عرب آرامش دهندگی ای که در طبیعت زن نهاده شده را هیچ گاه فراموش نکرده است.

اما در مورد زنده به گور کردن دختران که ایشان سعی در توجیه و کم اهمیت جلوه دادن آن داشته اند از قرآن و روایات  کمک می گیریم.

((آنگاه که به یکی از ایشان مژده تولد دختری داده می شد چهره اش سیاه و تیره می گردید.در حالی که خشم خود را فرو می خورد .خود را از بدی مژده ای که به وی داده شده بود از مردم پنهان می کرد.آیا به خواری او را نگهدارد و یا در خاک مدفون سازد،همانا زشت است آنچه بدان حکم میکنند)) سوره نحل 58-59

((چون به یکی از آنان خبر داده شودبه آنچه برای خداوند مثل میزند(یعنی خبر دهندش که همسرت دختر زاییده است)چهره اش سیاه میگردد.در حالی که خشم خود را فرو می خورد.

جاحظ در کتاب البیان و التبیین نوشته است که همسر مردی به نام ابوحمزه ضبی دختری به دنیا آورد.ابوحمزه وی را از خانه اش راند و او در خانه همسایه سکنا گزید.روزی ابوحمزه از کنار اقامتگاه وی می گذشت شنید که که به دخترش می گوید:

ما لأبی حمزة لا یأتینا      یظل فی البیت الذی یلینا

غضبان  ألا نلد  البنینا      تا الله ما ذلک فی أیدینا

و انّما نأخذ ما أعطینا       و نحن کالأرض لزار عینا

                 ننبت ما قد زرعوه فینا

ترجمه

(( چه شده است که ابوحمزه به نزد ما نمی آید،در حالی که در خانه مجاور ما زندگی می کند،او خشمگین است که چرا ما دختر می زاییم،به خدا سوگند این در دست ما نیست،ما تنها آنچه را میدهند بر می گیریم،ما چون زمینی برای کشتکاران خود هستیم،آنچه را در ما کاشته اند می رویانیم.))

دکتر عبدالعزیز سالم محقق مصری در کتاب تاریخ عرب قبل از اسلام توضیح داده اند که تعداد زیادی از اعراب عصر جاهلی دختران را ناپسند داشته و از آنان بیزار بودند.اعراب پسران را بر دختران ترجیح می دادند و این در جامعه قبیله ای که مبتنی بر عصبیت و نسب بود امر طبیعی به شمار می آمد و دختران در این جامعه منزلت فروتری داشتند.

در جنگها و زد و خوردهای قبیله ای تجاوز جنسی در انتظار زنان و دختران قبیله مغلوب بود.و همین عاملی بود تا زنان با خواندن اشعاری غیرت مردان خود را به جوش آورند و آنها را به جنگیدن وادارند دو نمونه را برای مثال ذکر می کنیم.

ان یظفرئا یحّرزوا فینا الغرل      ایهاً فداءُ لکم بنی عجل

ترجمه:

جانم فدای شما باد ای بنی عجل،بجنگید که اگر آنان چیره شوند،ناموس ما مورد تعدی آنان قرار خواهد گرفت.

ایها بنی شیبان صفاً بعد صف          أن تهزموا یصبغوا فینا القلف

ترجمه:

ای بنی شیبان صف به صف بجنگید،اگر شکست بخورید و به هزیمت روید آنان دوشیزگی ما را از بین خواهند برد.

می گویند یکی از دلایل زنده به گور کردن دختران نیز این بوده که مبادا روزی در همین برخوردها و کشمکشها مورد تعدی قرار بگیرند تا مایه سرافکندگی شوند.

از طرف دیگر یکی از وعده هایی که برای مبارزه در راه دین به اعراب داده می شد این بود که حور العین نصیب شما می شود.از این جا می توان فهمید که عرب جاهلی لطافت و زیبایی زن را درک کرده است.))

هرندی درباره مسائل اجتماعی زن در دوران جاهلی می گوید: (( اسلام اعراب را از سه عمل که در میان آنها رواج داشته منع می کند: زنا که در میان زنان برده رواج داشته،استبدال یا جا به جا کردن همسران و دوست گرفتن.در جامعه جاهلیت نیز نسبت به روسپی گری نظر خوبی وجود نداشته و این عمل تنها در میان کنیزک ها و زنان برده رایج بوده است.همچنانکه وقتی پیامبر مکه را فتح می کند از شرطهای بیعت را زنا نکردن مطرح می کند که عایشه اعترض می کند و می گوید مگر زن آزاد چنین عملی را انجام میدهد؟

استبدال نیز در جامعه عرب به این معنا بوده که هریک به نفع دیگری از زن خود دست بر میداشته و این رسم که از جامعه رم به میان عرب آمده رسمی خجسته و پسندیده و بسیار متعارف بوده است.))

هرندی در ادامه میگوید: ((در این زمینه نقل شده که حصین بدون در زدن نزد پیامبر می رسد در حالی که عایشه در کنار پیامبر بوده است.او وقتی عایشه را می بیند رو به پیامبر می پرسد این زن زیبا کیست؟آیا حاضر است به نفع تو از زیباترین مخلوقات(زنش)دست بردارد که رسول خدا در پاسخ می گوید خداوند استبدال را حرام و ممنوع کرده است))

نقل دیگری هم درباره استبدال آمده به طوری که عایشه به عروه (یکی از ناقلین) می گوید: ((ازدواج در جاهلیت به چهار شکل انجام می ش.یک نوع در این ازدواج ها همان ازدواج به صورت امروزی با تعیین مهریه بوده است.در نوع دوم مرد متاهل زنش را نزد مرد نجیب زاده ای می فرستاد تا با او آمیزش کند.در این مدت شوهر کاملا جدا از زن زندگی می کرد تا از بارداری زن با نطفه آن نجیب زاده مطمئن می شد و شوهر پس از اطمینان از بارداری همسرش در صورت تمایل بار دیگر با زنش آمیزش می کرد.این نوع زناشویی ناشی از اشتیاق شوهر به داشتن فرزند نجیب زاده بود که به آن نکاح الاستبدال می گویند.

در نوع سوم ازدواج نیز مردانی با یک زن آمیزش می کردند و زن پس از به دنیا آمدن بچه تعیین می کرد که این بچه چه کسی است  که اگر زنی دارای نطفه از مردی بودد که به غلط به مرد دیگری نسبت میداد به این بهتان گفته می شود که در قرآن هم این واژه آمده است.

عده ای از جامعه شناسان و مورخان عرب نیز در مواجهه با علایم تانیث در اسامی عرب مخصوصا اسم هایی با پیشوند بنی و یک اسم مونث معتقدند که در قسمتی از عربستان(بیشتر در مدینه و نه در مکه)چند شوهری متعارف بوده است که اسلام این را نیز مذموم دانسته است.در نوع چهارم ازدواج یک گروه کمتر از 10 مرد با یک زن ملاقات و آمیزش می کردند و اگر زن باردار می شد و کودکی به دنیا می آورد پس از گذشت چند شب از تولد طفل آن زن از مردان دعوت می کرد که به نزدش بیایند و هیچ یک از مردان حق سرپیچی نداشت.در اینجا زن به هرکدام از مردان که می خواست خطاب می کرد که این کودک توست که در این زمینه در قرآن هم آمده که بهتان نیاورید و کودک را به دروغ به کس دیگری نسبت ندهید.سپس بچه را به آن مرد می داد و با او زندگی می کرد.آن مرد هم حق امتناع نداشت و در آخرین نوع ازدواج جاهلیت نیز بسیار از مردان با یک زن آمیزش می کردند.این زنان پرچمی به در خانه های خود نصب می کردند و هر شخصی می توانست به داخل خانه های آن ها برود پس از این که زن باردار می شد و کودک او به دنیا می آمد مردان را جمع می کردند اما دیگر زن حق شهادت در مورد اینکه بچه مربوط به کدامیک می شود را نداشت و از قیافه شناس استفاده می کردند و در نهایت هم طفل به پدرش داده می شد و او حق هیچ گونه سرپیچی نداشت.

به گفته عایشه وقتی پیامبر رسالت خود را آغاز کرد تمام این آداب مذموم دوره جاهلیت را منسوخ و ممنوع کرد و تنها نوع اول ازدواج که امروزه رایج است را مجاز دانست.

هرندی در رابطه با شان نزول آیه مربوط به استفاده زنان از جلباب که به چادر تعبیر شده می گوید: (( در تاریخ و تفسیر آمده که شب ها کنیزکان در نخلستان ها به عمل فحشا مشغول بودند و جوانان مدینه نیز برای این کار به نخلستانها می رفتند.در اوایل شب که هنوز رفت و آمد زیاد بود گاهی اوقات این مردان به اشتباه متعرض زنان آزاده می شدند که خداوند آیه جلباب را نازل کرد تا زنان آزاده با کنیزان به واسطه این پوشش از هم شناخته شوند.))

به توجیهاتی که تنظیم کننده گزارش برای تطهیر زنان در دوره جاهلیت استفاده میکند توجه کنید:

هرندی درباره مسائل اجتماعی زن در دوران جاهلی می گوید: (( اسلام اعراب را از سه عمل که در میان آنها رواج داشته منع می کند: زنا که در میان زنان برده رواج داشته،استبدال یا جا به جا کردن همسران و دوست گرفتن.در جامعه جاهلیت نیز نسبت به روسپی گری نظر خوبی وجود نداشته و این عمل تنها در میان کنیزک ها و زنان برده رایج بوده است.همچنانکه وقتی پیامبر مکه را فتح می کند از شرطهای بیعت را زنا نکردن مطرح می کند که عایشه اعترض می کند و می گوید مگر زن آزاد چنین عملی را انجام میدهد؟

همانند هر جامعه ای اعراب جاهلی نیز از پدیده زنا و فحشا مبرا نبودند .نکته ای که خانم مهرزاد غنی پور می خواهند به ما بقبولانند این است که به هیچ وجه زنا در میان زنان آزاد وجود نداشته و فقط بین کنیزان و بردگان اتفاق می افتاده است.اما چنین برداشتی اشتباه است.زنایی که صورت حرفه  و شغل داشت  در میان بردگان و کنیزان رواج داشت(روسپیگری) و این دلیلی بر این نیست که چنین پدیده ای با انگیزه های دیگر در بین دیگر زنان مطرح نبوده است.غیر از این باشد در قرآن اشارات متعدد و نهی آن به فراوانی تکرار نمی شد.جدا از اینها اگر واقعا در مورد جایگاه و شان زن در یک فرهنگ  صحبت میکنیم برده و آزاد و ..... تفاوتی نخواهد داشت.

((و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار زشت و بد راهی است!))-اسراء-32

((هریک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید  و نباید رافت نسبت به آن دو شما را اجرای حکم الهی مانع شود.اگر به خدا و رو جزا ایمان دارید و باید گروهی از مومنان  مجازاتشان را مشاهده کنند.مرد زناکار جز با زن زنا کار یا مشرک ازدواج نمیکند و زن زنا کار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود در نمی آورد و این کار بر مومنان حرام شده است.))-نور 2-3

((ای پیامبر هنگامی که زنان مومن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند،دزدی و زنا نکنند،فرزندان خود را نکشند،تهمت و افترایی پیش دست و پای خود نیاورند و در هیچ کار شایسته ای مخالفت فرمان تو نکنند،با آنها بیعت کن و برای آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب که خداوند آمرزنده و مهربان است.))ممتحنه-12

((و کسانی که معبود دیگری را با خداوند نمی خوانند،و انسانی را که خداوند خونش را حرام شمرده،جز به حق نمی کشند،و زنا نمی کنند و هرکس چنین کند مجازات سختی خواهد دید))فرقان-68

((و کسانی از زنان شما که مرتکب زنا شوند،چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبید.اگر گواهی دادند،آنان(زنان) را در خانه ها نگاه دارید تا مرگشان فرا رسدفیا این که خداوند راهی برای انها قرار دهد.نساء-15

((و مهرشان را به خودشان بدهید ،به شرط آنکه پاکدامن باشند،نه به طور آشکار مرتکب زنا شوند و نه دوست پنهانی بگیرند.))نساء-25

((هنگامی که مهر آنها را بپردازید و پاکدامن باشید،نه زنا کار، و نه دوست پنهانی و نامشروع گیرید))مائده-5

 

تمام این آیات یاد شده بر ارتکاب برخی از زنان به فحشا گواهی دارد.البته آیات بیشتری در مورد نهی از فحشا وجود دارد که از ذکر  آنها چشم پوشیدیم.

خود فروشی در عصر جاهلیت

یکی از پدیده های غیر انسانی عصر جاهلیت وادار کردن کنیزان توسط اربابانشان به خود فروشی و کسب در آمد برای ارباب بود که به خوبی نشان میدهد زن در نگاه عرب جاهلی چه منزلتی داشته است.در قرآن اشاره روشنی به این رسم ناپسند وجود دارد:

((و کنیزان خود را برای دستابی متاع ناپایدار زندگی دنیا مجبور به خود فروشی نکنید،اگر خودشان می خواهند پاک بمانند))نور-33

طبری به نام تعدادی از زنان خودفروش اشاره کرده و مالکان آنها را نیز نام برده است.خود فروشی در بازارها و شهرهایی همچون مکه و طائف فراوان بوده و معمولا بر در خانه آنان بیرقی قرار داده می شده است که از این راه شناخته می شدند.از این رو گاه از آنان به عنوان دارندگان پرچم (اصحاب الرایات)یاد می شده است.

استبدال نیز در جامعه عرب به این معنا بوده که هریک به نفع دیگری از زن خود دست بر میداشته و این رسم که از جامعه رم به میان عرب آمده رسمی خجسته و پسندیده و بسیار متعارف بوده است.))

هرندی در ادامه میگوید: ((در این زمینه نقل شده که حصین بدون در زدن نزد پیامبر می رسد در حالی که عایشه در کنار پیامبر بوده است.او وقتی عایشه را می بیند رو به پیامبر می پرسد این زن زیبا کیست؟آیا حاضر است به نفع تو از زیباترین مخلوقات(زنش)دست بردارد که رسول خدا در پاسخ می گوید خداوند استبدال را حرام و ممنوع کرده است))

نقل دیگری هم درباره استبدال آمده به طوری که عایشه به عروه (یکی از ناقلین) می گوید: ((ازدواج در جاهلیت به چهار شکل انجام می شد.یک نوع در این ازدواج ها همان ازدواج به صورت امروزی با تعیین مهریه بوده است.در نوع دوم مرد متاهل زنش را نزد مرد نجیب زاده ای می فرستاد تا با او آمیزش کند.در این مدت شوهر کاملا جدا از زن زندگی می کرد تا از بارداری زن با نطفه آن نجیب زاده مطمئن می شد و شوهر پس از اطمینان از بارداری همسرش در صورت تمایل بار دیگر با زنش آمیزش می کرد.این نوع زناشویی ناشی از اشتیاق شوهر به داشتن فرزند نجیب زاده بود که به آن نکاح الاستبدال می گویند.

در نوع سوم ازدواج نیز مردانی با یک زن آمیزش می کردند و زن پس از به دنیا آمدن بچه تعیین می کرد که این بچه چه کسی است  که اگر زنی دارای نطفه از مردی بودد که به غلط به مرد دیگری نسبت میداد به این بهتان گفته می شود که در قرآن هم این واژه آمده است.

عده ای از جامعه شناسان و مورخان عرب نیز در مواجهه با علایم تانیث در اسامی عرب مخصوصا اسم هایی با پیشوند بنی و یک اسم مونث معتقدند که در قسمتی از عربستان(بیشتر در مدینه و نه در مکه)چند شوهری متعارف بوده است که اسلام این را نیز مذموم دانسته است.در نوع چهارم ازدواج یک گروه کمتر از 10 مرد با یک زن ملاقات و آمیزش می کردند و اگر زن باردار می شد و کودکی به دنیا می آورد پس از گذشت چند شب از تولد طفل آن زن از مردان دعوت می کرد که به نزدش بیایند و هیچ یک از مردان حق سرپیچی نداشت.در اینجا زن به هرکدام از مردان که می خواست خطاب می کرد که این کودک توست که در این زمینه در قرآن هم آمده که بهتان نیاورید و کودک را به دروغ به کس دیگری نسبت ندهید.سپس بچه را به آن مرد می داد و با او زندگی می کرد.آن مرد هم حق امتناع نداشت و در آخرین نوع ازدواج جاهلیت نیز بسیار از مردان با یک زن آمیزش می کردند.این زنان پرچمی به در خانه های خود نصب می کردند و هر شخصی می توانست به داخل خانه های آن ها برود پس از این که زن باردار می شد و کودک او به دنیا می آمد مردان را جمع می کردند اما دیگر زن ق شهادت در مورد اینکه بچه مربوط به کدامیک می شود را نداشت و از قیافه شناس استفاده می کردند و در نهایت هم طفل به پدرش داده می شد و او حق هیچ گونه سرپیچی نداشت.

به گفته عایشه وقتی پیامبر رسالت خود را آغاز کرد تمام این آداب مذموم دوره جاهلیت را منسوخ و ممنوع کرد و تنها نوع اول ازدواج که امروزه رایج است را مجاز دانست.

هرندی در رابطه با شان نزول آیه مربوط به استفاده زنان از جلباب که به چادر تعبیر شده می گوید: (( در تاریخ و تفسیر آمده که شب ها کنیزکان در نخلستان ها به عمل فحشا مشغول بودند و جوانان مدینه نیز برای این کار به نخلستانها می رفتند.در اوایل شب که هنوز رفت و آمد زیاد بود گاهی اوقات این مردان به اشتباه متعرض زنان آزاده می شدند که خداوند آیه جلباب را نازل کرد تا زنان آزاده با کنیزان به واسطه این پوشش از هم شناخته شوند.))

انواع ازدواج در جامعه جاهلی

۱-   ازدواج بر اساس پرداخت مهر:در این نوع ازدواج مرد از دختر کسی خواستگاری می کرد و با تعیین مهریه مشخصی او را به عقد نکاح خود در می آورد.

۲- ازدواج متعه:در این گونه ازدواج،زن به مدت معینی به همسری مرد در مب آمد و چون مدت تعیین شده سپری می گردید از وی جدا می شد.

۳-ازدواج با اسیران:در این نوع ازدواج مرد جنگجو با یکی از زنانی که به اسارت درآمده بودند رابطه زناشویی برقرار می کرد.در چنین ازدواجی مرد موظف به پرداخت مهریه نبود.  

۴-ازدواج با کنیزان:زناشویی با کنیزان از جمله حقوق پذیرفته شده برای مرد عرب بود، و چون فرزندانی از طریق این ازدواج به دنیا مب آمدند حق انتساب به مرد را نداشتند.بلگه به عنوان بنده او به شمار می آمدند و در صورت تمایل می توانست آنها را آزاد کند

۵-ازدواج با زن پدر:در این ازدواج،مرد ،زن پدر در گذشته خود را به عنوان جزئی ازمیراث وی به همسری خود در می آورد.

انواع دیگر ازدواج در عصر جاهلیت

استبضاع:نوعی زناشویی موقت جهت باردار شدن زن بود.طبق این نوع نکاح اگر مرذی تمایل به داشتن فرزندی با خصایل و ویژگیهای خاصی داشت مثلا مایل بود که فرزندش شکل و شمایل خاص داشته،یا دلیر،سخنور و شاعر و .....باشد و خود از آن خصایص و خصایل بی بهره بود،زن خود را تا مدت معینی طبق قرارداد در اختیار مردی برخوردار از آن صفت قرار میداد.فرزندی که از این ازدواج تولد می یافت به شوهر رسمی زن تعلق داشت.

مخادنه:از ریشه ((خدن)) به کسر خاء و به معنی معاشقه است.در ان نوع زناشویی زن و مرد رابطه محرمانه با یکدیگر برقرار می کردند که مستلزم نفقه و مهر نبود.در واقع نوعی رابطه مبتنی بر دوستی و علاقه متقابل بدون اعلان رسمی بود،با وجود این ،عرف محیط آن را قانونی و رسمی تلقی می کرد.

بدل:به معنی مبادله و معاوضه زن از جانب شوهر با مرد دیگر است.اگر مردی به زن مرد دیگری علاقه مند می شد،می توانست با تعیین مدت،زن خود را در اختیار وی بگذارد و در مقابل زن او را تصاحب کند

شغار:نوعی ازدواج معاوضه ای بود.به این معنی که شخص خواهر یا دختر خود را به نکاح کسی می آورد و به جای اخذ مهریه دختر یا خواهر او را زن خود می ساخت.

رهط:نوعی زناشویی گروهی بود که تعدادی مرد با رضایت و توافق همدیگر با زنی رابطه زناشویی برقرار کرده و در مقابل مخارج او را تامین می کردند.تعداد این مردان نباید از 10 تن تجاوز می کرد.فرزندی که در نتیجه چنین ازدواجی متولد می شد در صورتی که پسر بود،با تعیین مادر به یکی از آن مردان می رسید.طبق سنت رایج،مرد حق هیچگونه اعتراض یا امتناعی نداشت و اگر دختر بود کسی به عنوان پدر وی تعیین نمی شد

هدف ما از بیان این مطالب چیست؟

واضح و روشن است که در گزارش و نقل قول کانون زنان ایرانی و همینطور سخنان آقای هرندی کوشش شده است موقعیت تباه و تاسف آور زن عرب در دوره جاهلیت توجیه و ماستمالی شود.با منطقی که این افراد دارند با وجود همه نواقص و کمبودها بیان چند شعر عاشقانه جاهلی در وصف زن هر چیزی را کفایت می کند و در شعر فردوسی با تمام تعابیر و تشبیهات زیبا و شاعرانه ای که در وصف زنان شاهنامه نوشته شده به دنبال ایرادهای کودکانه ای نظیر:

یکی از معیارهای آزادی و اعتبار اجتماعی زنان در یک جامعه؛،آزادی زنان در رفت و آمد در سطح شهر(خروج از اندرونی منازل)و شرکت در اجتماعات است.

در شاهنامه فردوسی آن جا که سخن از زنان می رود،آنان تنها در نقش مادر،دختر،معشوق یا همسر هستند و هرگز نقشی جدا از وابستگان مرد خود ندارند.این زنان اندرون نشین که معمولا به ایشان صفت پوشیده روی و پوشیده موی اطلاق می شود کمتر از اندرونی قصرها خارج می شوند و کمتر مورد مشورت مردان قرار می گیرند.

از دست اندرکاران این نشریه می پرسم شما چرا وقتی صحبت از عرب جاهلی است از این انتظارات و پرسشها سخنی به میان نیاورده اید؟؟از معیارهای آزادی و اعتبار اجتماعی صحبت نکرده اید؟از اینکه تنها در نقش مادر،دختر،معشوق یا همسر بوده اند حرفی نمیزنید؟چشم خود را بر حقیقت می بندید؟یا بدجنسی میکنید؟کدامیک؟هدف شما چیست؟که آمیزش جمعی 10 نفر با یک زن را به چیزی نگیرید؟یا اینکه وادار کردن کنیز به خود فروشی را کم اهمیت جلوه دهید؟یا اینکه نگویید در دوره جاهلی زن همانند اموال به ارث می رسیده است؟یا اینکه در هنگام طلاق شوهر کابین زن را از او پس می گرفته؟آیا چند شعر جاهلی در ستایش زن را ستایش میکنید؟چند توصیف زیبا از شاهنامه درباره زنان برای شما نقل کنیم؟چه تعابیری از فرهنگ و ادبیات ملی و میهنی خود برای شما مثال بیاوریم؟؟از تحصیلات دختران در دوره ساسانی؟؟از نقش فعال زنان هخامنشی در عرصه اجتماع و حکومت؟یا از مهرهای اداری برجا مانده از زنان ساسانی که گواهی بر ایفای نقش فعال اجتماعی آنان است.چند و کدامین توصیف از ستایش و نگاه فقط فردوسی و نه حافظ و ...از زن را برایتان بنویسم؟شما که شعر جاهلی را به رخ می کشید؟ آیا شرم نمی کنید؟ 

      که آن دسته گل به وقت بهار    به مستی همی داشتی در کنار

    همی باد شرم آمد از رنگ اوی    همی یاد یار آمد از چنگ اوی

همانا که گل را بها خواستی     بدان رنگ رخ را بیاراستی

همی رنگ شرم آید از گردنت    همی مشک بوید زپیراهنت

      به پیرایه زرد و سرخ و سپید      مرا کردی از برگ گل نا امید

 دلایل چنین حرکاتی هنگامی  روشنتر می شود که به پیشینه این گروهها نظر کنیم. دوستان من آیا با این روش از پیش آشنا نبوده ایم؟چه کسی از فرهنگ عرب جاهلی تمجید و تعریف میکند و به هر آنچه که در حوزه فرهنگ ایران و ایرانی است وقیحانه میتازد؟منظورم همان توده ای ورشکسته سابق ناصر بناکننده است.تصمیم گرفتم در مورد کانون زنان ایرانی هم این فرض را در نظر بگیرم که نتایج جالبی به بار آورد.از دو نظرگاه که در حقیقت دو روی یک سکه هستند می توان این رفتار کانون زنان ایرانی را توجیه کرد.

کانون زنان ایران-جنبش چپ- فدائیان خلق و مارکسیستهای ناوابسته

پس از انقلاب اسلامی زنان قاضی از کار خود برکنار شده و از زنان خواسته شد در محل کار خود ضوابط اسلامی را رعایت کنند.گروههای زنان در واکنش شروع به سازماندهی کردند.دو گروه عمده زنان در این مرحله شکل گرفت یکی از آنها اتحادیه ملی زنان مرکب از دانشجویان،آموزگاران و پرستاران بود که اکثریت بزرگ آنها مارکسیست و هوادار فداییان خلق بودند.این اتحادیه هفته نامه برابری و ماهنامه زنان و مبارزه را منتشر می کرد.گروه دوم رهایی زنان نام داشت و عمدتا از مارکسیستهای ناوابسته تشکیل می شد و نشریه رهایی زنان را منتشر می کرد.در نگرش و تحلیل طبقاتی که معمول گروههای مارکسیست است با حذف نظام طبقاتی ستم بر زنان از بین می رود..از این رو این گروه دفاع از حقوق زنان را با آموزه های مارکسیسم پیوند می زنند.

بر دوستان روشن است که در نگاه مارکسیستها گذشته ایران،ملی گرایی،و فرهنگ ایرانی چه جایگاهی دارد و چگونه این میراث را بر ضد انقلاب خیالی و پرولتری خود می بینند.مشکل ما اینست که امروزه فقط ظاهر به اصطلاح گروههایی را می بینیم که در عرصه فعالند و از پیشینه و سرچشمه ها و تاثیرات فکری آنها بی اطلاعیم.البته فعالین عرصه حقوق زن در خارج از ایران فراوان هستند و اکثرا وبلاگهایشان با درفش و پیوندهای سرخ رنگ ملبس و مزین است و در جهت اهداف انترناسیونالیستی خود و در لوای رهایی و طرفداری از زن به مبانی هویت ملی ما می تازند و بهانه جویی میکنند.

کانون زنان ایرانی-قوم گرایی و پان ترکیسم

متاسفانه پان ترکیسم و قوم گرایی در آذربایجان  و اتحاد ناخجسته اش با کمونیسم  و سیاستهای امپریالیستی اتحاد جماهیر شوروی در دهه 20 امروزه به مدد پس مانده های توده ای و عوامل وطن فروش  در میان دانشگاهیان و طبقه جوان آذری در حال بسط و نفوذ بوده و به مشکلی اساسی تبدیل شده است.گروههای قوم گرا و تجزیه طلب با برنامه ریزی و هدایت دقیق و تمرکز بر نشریات محلی و محیطهای دانشگاهی و ایجاد سازمانهای غیردولتی در پوششهای فریبنده به شدت مشغول فعالیتند.

کانون زنان ایرانی هم با راه اندازی بخش ترکی آذری در سایت خود که به صورت مطلق کار پسندیده و به جایی است نشان داد که عده هم وطنان ترک زبان در تشکیلات این نشریه کم نیستند.اما....نگاهی به بیانیه ای که زمانی  در صفحه اول سایت قرار داشت بیاندازیم(در حال حاضر باید مشخصا به آن مراجعه کرد-بخش درباره ما)

زبان‌هاي ديگر و اقوام

ايران سرزمين اقوام و زبان‌هاست. در سرزمين ما از صدها سال پيش اقوام و فرهنگ‌هاي متنوع در كنار يكديگر به حيات خود ادامه داده‌اند. اين فرهنگ‌ها در طول تاريخ نه تنها با يكديگر بي‌ارتباط نبوده‌اند، بلكه بين آنها مراوده‌اي عميق نيز جريان داشته است. كانون زنان ايراني معتقد است براي تقويت اتحاد ملي ايرانيان در مقطع كنوني بايستي روحيه احترام به يكديگر را بين اقوام ايراني تقويت كرد و پيش نياز تعميق اين احترام به رسميت شناختن هويت يكديگر است.

ما با اعتقاد به اينكه اقليت‌هاي قومي و زباني در كنار فارسي حق دارند به زبان خود نيز بخوانند و بنويسند اقدام به راه اندازي بخش آذري در سايت كرده‌ايم و راه اندازي بخش‌هاي كردي و ارمني و عربي از برنامه هاي آينده ماست و از هموطنان آذري ، كرد و ارمني و عرب زبان درخواست مي‌كنيم در اين راه ما را ياري كنند.

*بخش آذري:

در وب سايت كانون زنان ايراني،اين امكان فرهم شده كه آذربايجاني‌ها علاوه بر آنكه در خصوص مسايل زنان آذري در بخش فارسي اين سايت بنويسند ، برخي مسايل را به زبان مادري و در فضاي خودماني‌تري نيز بين خودشان مطرح كنند. ما معتقديم با انجام اين كار علاوه بر گسترش فضاي گفتگو، نسبت به زبان و فرهنگ بخش بزرگي از ايران نيز اداي احترام كرده و اميدواريم تاثيري هرچند كوچك بر افزايش صميميت در عرصه ملي داشته باشيم.

بله تصاویر وضوح و روشنی بیشتری می گیرند.همیشه قوم و قبیله گرایان ایران را همانند عراق و لبنان و سوریه و دیگر کشورهای تازه تولد یافته مرزهای سیاسی در نظر می گیرند که اقوامی مستقل با هویتی و پیشینه ای جدا و به سان جزایری در کنار همدیگر در مرزهای سیاسی گرد آمده اند و نه ملتی یکپارچه....بی ارتباط نبودن در طول تاریخ،وجود مراوده عمیق و ادامه دادن حیات صدها ساله و .....بیشتر مناسب حال چندین کشور همسایه است و نه اقوام و تیره های ملتی واحد به نام ایران..

می فرمایند که : بايستي روحيه احترام به يكديگر را بين اقوام ايراني تقويت كرد و پيش نياز تعميق اين احترام به رسميت شناختن هويت يكديگر است.

چه کسی هویت کرد و لر و آذری و بلوچ  را به رسمیت نشناخته است که شما ادعا میکنید باید هویت  یکدیگر را به رسمیت بشناسیم؟؟منظورتان از رسمیت چیست؟از هویت چیست؟تو گویی که این مردمان هویتشان و فرهنگشان به کل از هم متفاوت و رهاست.دوستان من توجه کنند که زیرکانه چه مسائلی القا می شود.از طرفی مگر شما کانون زنان ایرانی نیستید؟شما کجا و اقوام ایرانی کجا؟آیا بیان چنین مسائلی بی ارتباط با فعالیت ظاهری این کانون فرهنگی نیست؟مردم ایران نسبت به هم صمیمی هستند اگر قلمهای مسمومی تفرقه را القا و تشویق نکنند.

مقاله آیدین فرنگی و نشانه ای دیگر

ببینیم آیدین فرنگی هم وطن اردبیلی ما چه نوشته اند:این نوشته قسمتی از متن نامه ای است خطاب به لاریسا دختردایی قزاق ایشان و حکایت عبدالخالق برادر 18 ساله مادربزرگ ایاشان که توسط فرقه دمکرات آذربایجان به سربازی فراخوانده شد.در فرازی از این نوشته این طور می خوانیم : ((سال 1945 میلادی(1324 شمسی) آتش جنگ جهانی دوم میهن رنجور مرا در آستانه فروپاشی قرار داد.در آن سال عده ای از کمونیستهای آذری با نیت تشکیل حکومتی مشابه آنچه در همسایه شمالی مان مستقر بود با پشت گرمی به حضور ارتش سرخ.علم مبارزه برافراشتند!من در نقد وقایع آن سال چیزی نخواهم نوشت فقط این را می نویسم که هموطنان کمونیست من در روزگاری که ایدئولوژی مشترک عامل یکپارچگی سوسیالیستهای جهان به حساب می آمد  با تکیه بر شانه های استالین و باقروف و بریا رویای رهایی و آبادی  کشور را در سر می پروراندند!!

اولین نکته ای که جلب توجه میکند نگارش چنین نامه بی ارتباط با فعالیت نشریه اینترنتی کانون زنان ایرانی است.دوم نکته اینکه ایشان از میهن رنجور صحبت میکنند،در خط بعدی از کمونیستهای آذری و پس از آن از هموطنان کمونیست خود انتقاد می کنند.پس روشن شد که منظور ایشان از وطن و میهن رنجور نه ایران که آذربایجان بوده است یا اگر خوشبین باشیم نوشته ایشان غیر مستیقم چنین برداشتی را به ما نشان میدهد.علم مبارزه!!علم مبارزه یا علم خیانت و وطن فروشی ؟؟انتقاد ایشان به کمونیستهای آذری نه از بابت جدا کردن تکه ای از خاک مقدس ایران است که هنوز به خون اجداد ما در چالدران رنگ آمیزی شده بلکه مشکل اینجاست که چرا در تاکتیک خود اشتباه کرده اند؟باید به جای تکیه بر عمو استالین بر ایدئولوژی مشترک تکیه میکردند و آذربایجان را از ایران جدا می کردند یا به قول خانم فرنگی رهایی و آبادی کشور!!رهایی از کجا و چه کسانی؟؟از ایران و ایرانی یا ...اگر منظور ایشان این نیست پس چه هدفی از این انتقاد دارند؟

نوشته ای از رامین سلطانی روزنامنه گار زنجانی که در پنجم خرداد در نشریه اینترنتی کانون زنان ایرانی و تحت عنوان نامه ای به یک دوست و هم زبان معترض آذری به چاپ رسیده است.اما فرازهایی از نامه:

((سعید عزیز زمانی که من دارم این نامه را تایپ می کنم مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر هردو در زندان اوین هستند و روزنامه ایران تعطیل شده یعنی سعی بلیغ تو و دوستانت در اغلب نواحی ترک نشین کشور به بار و ثمر نشسته است شاید بگویی این دو نفر و آن روزنامه به هویت و زبان من و تو توهین کرده اند و من که حاضر نیستم در این مورد خشم و خروشی از خود نشان بدهم لابد بی غیرت و غیره هستم.حتی دیدم که زبان وبلاگت را عوض کرده ای و صرفا داری به زبان ترکی می نویسی.

من شخصا اعتقاد دارم کاریکاتور و متن همراه آن اهانت مستقیم به ترک زبان هاست و هیچ شک و شبهه ای هم در این مورد ندارم ولی حاضر نیستم برای اینکار آزادی کسی که عذرخواهی کرده را از بین ببرم.

سعید عزیز چه تعداد از کسانی که در خیابان سعدی زنجان و در شهرهای تبریز و اردبیل و تهران و ارومیه و دیگر شهرهای ترک نشین حاضر هستند هفته ای صد تا تک تومانی از جیب مبارکشان خرج کنندبرای نشریه ترک زبانی مثل اختر تا به دلیل مسایل مالی به تعطیلی کشانده نشود؟چند نفر از آن جوانان حاضر هستند روزانه 10 دقیقه وقت شریف خود را صرف خواندن تاریخ و ادبیات و زبان ترکی کنند؟؟

سعید من منکر ظلمی که بر شهرها و اقوام مختلف ایرانی غیرفارس شده نیستم ولی مرد و مردانه می خواهم بدانم تقاص 75 سال ظلم و ستم و توهین و تحقیر بر ترک ها راباید مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر بپردازند؟ ))

قسمتهایی از نامه را نوشتم و نه همه را فقط توجه کنید که ما چگونه از لا به لای سطور همان شعارهای بی پشتوانه فارس و غیر فارس و ستم 75 ساله  و توهین به هویت ترکی و ....را می شنویم که ورد زبان پان ترکیستها و تجزیه طلبان بوده است.کانون زنان ایرانی یا کانون چپ گرایان پان ترکیست و قوم گرا؟؟کدامیک؟حالا دلایل کینه و غرض ورزی نسبت به فردوسی مشخص تر می شود.چون فردوسی از مبانی هویت ملی ما و ازپایه های یکپارچگی سرزمین ایران و استواری زبان فارسی است.من هم اگر به جای مشتی پان ترکیست و احیانا مارکسیست بودم.از یک طرف او را مزاحم و مانعی بر سر فروپاشی ایران و از طرفی مانعی برای انترناسیونال اندیشیدن و رهایی پرولتاریا و تخیلاتی از این دست  می دیدم ،حتما تلاش میکردم وجهه و شخصیت او را به هر نحوی که شده مخدوش کنم.این گروهها هرگز دغدغه ها و مطالبات واقعی زنان کشور ما را بیان نکرده اند.همیشه در پی مقاصد و اهداف سیاسی خود بوده اند و دریغ که عده ای از جوانان پاک نیت و احساساتی ما فریب این گروهکهای مشکوک را می خورند.

حمله به فردوسی از رئوس برنامه تجزیه طلبان مورد حمایت باکو ، آنکارا بوده و متاسفانه عوام هم به آسانی فریب می خورند.با یک بیت الحاقی یا یک نقل قول می توان حقیقت را مخدوش کرد اما برای بازسازی آن باید دهها صفحه توضیح نوشت که مثلا فردوسی به ترکها توهینی نکرده و آن ترکزبان ساکن آذربایجان با ترک و تورانی نوشته شده در شاهنامه زمین تا آسمان متفاوت است خود دیدید توضیحات درباره زن ستیزی فردوسی و آگاهی نسبی که به دست آوردیم چه میزان کار برد.آیا میتوانیم تک تک کسانی که هدف این تبلیغات مسموم قرار می گیرند را بیابیم و آگاهشان کنیم؟؟امیدوارم رسانه های مسئول زمانی به خود بیایند که دیر نشده باشد.

اما مطالب من هنوز تمام نشده یک قسمت دیگر پیش رو داریم ((ادامه دارد))

 

بخش پنج (پایان)

 

 

مقدمه

در نوشته های پیشین که در چهار بخش آغازین- دوم- سوم-چهارماز نظرتان گذشت پاسخی نسبتا بسنده به مقاله خانم سولماز ایگدر از نویسندگان نشریه اینترنتی کانون زنان ایران داده شد و با بررسی خاستگاه  فکری چنین نظراتی تلاش کردیم انگیزه هایی که مستقیم و غیر مستقیم  چنین اظهارات  ایران ستیزانه ای را موجب می شوند روشن کنیم.همانطور که وعده کردم یک قسمت دیگر در مورد فردوسی بزرگ تقدیم دوستان می کنم که پایان بخش سلسله مباحث ما باشد.

از آنجا که ممکن است خوانندگان با نوشته های ضد فردوسی و ایران ستیزانه  دیگری برخورد کنند که در نوشته های پیشین مطرح نکردیم به آنها خواهیم پرداخت.

 

آیا فردوسی به دستور سلطان محمود غزنوی و در قبال دریافت پاداش شاهنامه را سرود؟

 

می گویند فردوسی با انگیزه دریافت  پاداش مالی سلطان محمود غزنوی به سرایش شاهنامه پرداخت و به دنبال آن نسبتها و طعنه های خود را نثار فردوسی می کنند.ما این ادعا را بررسی کرده  و پاسخ می دهیم.

تذکره نویسان زمانهای بعد نقل می کنند که فردوسی به تشویق سلطان محمود به نظم شاهنامه پرداخت.اما حقیقت این است که محمود غزنوی در سال 389 به سلطنت رسید و تا آن زمان فردوسی هفده و به قولی بیست سال بود که سرودن شاهنامه را شروع کرده بود.روزگار نخست پرداختن فردوسی به نظم شاهنامه در میانه سال 346 تا 351 تخمین زده می شود و این روزگاری است که سامانیان بر سریر قدرت بودند و اگر فردوسی از ابتدا  قصد پیشکش اثر خود را داشت به شاهان سامانی روی می آورد نه سلطان محمودی  که هنوز بر سر کار نیامده بود.

در اینجا پرسشی  پیش می آید: پس ابیاتی که در شاهنامه فردوسی سلطان محمود را ستوده  از کجا آمده؟آیا این ابیات سروده خود فردوسی هستند؟بله این ابیات سروده خود فردوسی هستند و مربوط به زمانی هستند  که شاعر ملی ما اثر خود را به پایان رسانده و بعدا  تجدید نظرهایی در آن به عمل آورده  و اشعاری در ستایش محمود غزنوی به آن افزوده است  و  قصد داشته اثر خود را به او تقدیم کند و این تصمیم بیست سال پس از شروع به سرایش شاهنامه از ذهن او گذشته است.سخن خود فردوسی گویا و روشن است.

 

سخن را نگه داشتم سال بیست    بدان تا سزاوار این رنج کیست

 

اما چرا فردوسی تصمیم گرفت شاهنامه ای را که  به انگیزه زنده کردن تاریخ و فرهنگ و ملیت ایرانی به نظم کشیده به سلطان محمود تقدیم کند؟

 

در قدیم مرسوم بوده همه مصنفین و گویندگان اثر خود را به نام یکی از امرا یا شاهان می کرده اند و به همین جهت فردوسی نیز در جستجوی شخصی بود که اثر خویش را به نام وی کند و سلطان محمود غزنوی مقتدرترین پادشاه زمان فردوسی بود.اما به راستی فردوسی از این کار چه هدفی داشته است؟

در زمان قدیم صنعت چاپ وجود نداشت و اگر از روی کتابی نسخه برداری نمی شد آن کتاب برای آیندگان باقی نمی ماند.در روزگار فردوسی هنوز قلم های ریز فلزی اختراع نشده بود و با قلم نی کلمات را درشت می نوشته اند و لاجرم در هر صفحه تعداد سطرها نمی توانست زیاد باشد  و اگر روزی شاهنامه ای از زمان فردوسی پیدا شود یقینا بیش از 2000 برگ خواهد داشت.برای باقی ماندن یک کتاب باید بیش از بیست یا سی نسخه از روی آن نوشته شده و از سوی شاه به امیران کشور یا شاهان دیگر کشورها هدیه می شد.از سنجیدن میزان قیمت کاغذ و مرکب و قلم در آن روزگار تا حدودی به دلیل تقدیم کتاب فردوسی به محمود غزنوی پی می بریم علاوه بر این هر کاتب به سبب تعداد زیاد بیت ها نمی توانسته است بیش از یک یا دو بار این کتاب را رو نویس کند و هزینه زندگی یک عمر خانواده های ده تا پانزده کاتب نیز بر قیمت کاغذ افزوده می شده است.از این رو فردوسی که بیم داشته پس از مرگش شاهنامه در تندباد حوادث و بی مهری زمانه دچار نابودی گردد به قصد فرستادن شاهنامه به بایگانی سلطنتی و همینطور نسخه برداری از آن با افزودن ابیاتی در ستایش سلطان محمود کتاب را به او تقدیم میکند که البته محمود غزنوی به دلایلی  شاهنامه را نپذیرفت که بحث از آن در اینجا مفصل و وقت گیر است.

ابیاتی که در ستایش سلطان محمود غزنوی در شاهنامه موجود است به سه دسته تقسیم می شود

1- بیتهایی که فردوسی در سال 384 سروده

2-بیتهایی که فردوسی در سال 394 سروده است

3-بیتهایی که دیگران به نام فردوسی به شاهنامه افزوده اند و در آن از سلطان محمود ستایش شده است

سخن دکتر علی شریعتی در این باره جالب توجه است:

(( .....اینکه بعضی ها می گویند فردوسی به خاطر زر و سکه شاهنامه را سروده است و برای این سروده  که در مقابل از محمود غزنوی زر وسیم بستاند سخنی کاملا نادرست و بی اساس است زیرا فردوسی سرودن شاهنامه را در زمانی شروع کرد که از محمود و سلطنت محمودی اثری نبود و فردوسی تنها به خاطر ملیت از دست رفته و در حال اضمحلال کشورش و در مقابل دستگاه خلافت که می خواهد هرچه بیشتر ایران را بکوبد و تحقیر نماید،قد علم می کند و اصل فلسفه شاهنامه در این است که می خواهد آنچه را که عرب و ترک غزنوی به لجن کشیده و تحقیر می نمایند از نو با صورتی عالی احیا نماید می خواهد بیان نماید که اگر ایرانی شخصیت داشته باشد زیر بار زور و تحقیر نمی رود.))

 

هجو نامه هایی منسوب به فردوسی وجود دارد  با مضامینی نظیر پشیمانی سلطان محمود از رد کتاب وهمینطور زبان به طعن و گلایه گشودن فردوسی  از محمود غزنوی که افسانه آمیز بوده و بسیاری ساخته مردمانی است که در کشاکش میان شاعر ملی خود و سلطان محمود جانب شاعر میهنی خود را گرفته اند.برخی از این گونه افسانه ها سینه به سینه نقل شده تا به روزگار ما رسیده و مرحوم انجوی شیرازی آنها را در سه جلد کتاب گردآوری کرده است.جا دارد مثنوی  یوسف و زلیخا را که یکی از همین افسانه های مشهور در باره فردوسی  است و بهانه به دست ایران ستیزان داده شرح و بسط کنیم.منبع مورد استفاده من کتاب هزاره های پرشکوه نوشته داریوش احمدی است که عبارات را عینا از کتاب ایشان استفاده برده ام و در عین حال برای دوری از طولانیتر شدن قسمتهایی را در اینجا نیاورده ام.

 

مثنوی یوسف و زلیخا  منسوب به  فردوسی یا سروده فردوسی؟

 

در ص 178 کتاب هزاره های پرشکوه اینچنین می خوانیم:

افسانه ای که مثنوی یوسف و زلیخا را به فردوسی نسبت می دهد و در مقدمه شاهنامه بایسنغری به تفصیل درج شده است وچنین می گوید که فردوسی پس از هجو محمود و گریختن از دست وی که خود داستانی بی پایه است به قهستان و مازندران و سپس به بغداد نزد خلیفه عرب رفت و برای خوشآمد وی نخست هزاربیت در مدح خلیفه گفته  و آن را به شاهنامه افزود و در مقابل شصت هزار دینار پاداش گرفت و سپس داستان قرآنی یوسف و زلیخا را به نظم درآورد و تقدیم خلیفه کرد و آن منظومه او و اهل بغداد را سخت خوش آمد.در پی آن فردوسی مورد توجه و حمایت ویژه خلیفه قرار گرفت.

اما این داستان  به آشکارا و سراپا،جعلی و دروغین است:

1- فردوسی در اواخر عمر خود(هشتاد سالگی) چنان بیمار و نحیف و رنجور بوده که هرگز نمی توانسته است چنین ماجراجویانه از توس به قهستان و مازندران و بغداد برود و از آنجا به توس بازگردد

2- خلیفه عرب القادربالله هرگز فارسی نمیدانسته که فردوسی بخواهد چنان منظومه ای را به وی پیشکش کند و او نیز آن را بخواند و بفهمد و بپسندد و پاداش دهد

3- نخستین منابعی که مثنوی یوسف و زلیخا را به فردوسی نسبت داده اند یعنی ظفرنامه شرف الدین یزدی و سپس مقدمه شاهنامه بایسنغری بیش از چهارصد سال پس از فردوسی تالیف شده اند و تا پیش از آن تاریخ هیچ مرجع و منبعی به چنین داستانی اشاره نکرده است.آشکار است که این افسانه ها پیش از سده نهم هجری وجود خارجی نداشته و برای نخستین بار به دست شرف الدین یزدی ساخته و پرداخته شده است.

4- مثنوی یوسف و زلیخا آکنده از ابیاتی سست و ضعیف و غلط است و از سبک و اسلوب سرایش فردوسی بلکه از سبک شعر عصر فردوسی و حتی گاه از کلام یک شاعر معمولی نیز بسیار دور است.چه بسیار اصطلاحات و تعبیرات و ترکیبات و واژگانی که در شاهنامه مستعمل بوده  اما در متن یوسف و زلیخا دیگر متروک شده یا کلا به مفهوم دیگری به کار رفته،یا در یوسف و زلیخا استعمال شده اما  در شاهنامه ناشناخته است.

5-دست کم سه نسخه دست نویس از مثنوی یوسف و زلیخا در دست است که در دیباچه آنها و در میانه سخن نیز شاعر برادر ملکشاه سلجوقی را مدح گفته و ستایش کرده است.بنابراین این مثنوی قطعا در حدود 477 قمری سروده شده است.یعنی حدود هفتاد سال پس از درگذشت فردوسی!

فردوسی  پس از نپذیرفتن شاهنامه از سوی سلطان محمود چه کرد؟

فردوسی کتاب خود را بدون نسخه برداری در معرض نابودی در آینده ای دورتر می دیده است.داشتن نسخه ای از شاهنامه که کتابی پر حجم و در نتیجه گران بوده برای هرکسی مقدور نبوده است.ظاهرا تدبیر فردوسی برای باقی ماندن شاهنامه این بوده است که نسخه برداری از آن را به ثروتمندان شهر پیشنهاد کند.در آن زمان پیشه ای به نام ورّاقی بوده و وراقّان کاتبان و و نسخه نویسان و تولیدکنندگان و فروشندگان کتاب و کاغذ و دیگر وسایل تحریر بوده اند.در شاهنامه از دو نفر به نامهای علی دیلم و بودلف نام برده شده که باید کاتب و راوی  شاهنامه بوده باشند.به بیتی که در پایان شاهنامه آمده توجه کنید:

ازین نامه از نامداران شهر        علی دیلم و بودلف راست بهر

فردوسی برای باقی ماندن تعدادی نسخه از روی کتاب رو نوشت برداری از آن را از بزرگان شهر توس خواسته  و آنها این دو تن را به کار گماشته اند و منظور فردوسی و گلایه او  از بیان بیت این است که اگر سودی از نامداران به کسی رسیده باشد به همین دو تن رسیده و نه صاحب اثر....

درود بر روان تو ای فردوسی که ذره ذره وجودت برای ایران زمین می تپید

هاینریش هاینه در اشعاری فردوسی را ستایش می کند که ترجمه آن را می نویسم

 

(( آنگاه شاعر پشت دار قالی خود نشست تا فرش سترگ شعر خویش را شبانه روز ببافد و

 

بسراید-فرش بزرگی که شاعر معجزه وار به درهم تنیدن رویدادهای افسانه ای کشورش،شاهان

 

بزرگ ایران،پهلوانان آرمانی ملتش،کردارهای جوانمردانه و پهلوانانه و پرماجرا، وآفریدگان

 

جادویی و اهریمنی که بی باکانه با گلهای جادویی درهم پیچیده بودند پرداخته بود- واین همه

 

شکوفا و سرزنده،همگی با رنگهای درخشان،شکوفا،شعله ور و شکوهمندانه با نور مقدس

 

ایران می تابیدند،با نور ایزدی،پاک و کهن و واپسین آتشکده در قلب شاعر زبانه می کشید.))

 

یادش گرامی و جاویدان باد

 

پایان